از دید جونگکوک▪️ از همون لحظه‌ای که وارد سالن شدیم، فهمیدم امشب قرار… — ساقی اسمات 🍷 — TG.ME

▪️از دید جونگکوک▪️ از همون لحظه‌ای که وارد سالن شدیم، فهمیدم امشب قرار نیست شب آرومی باشه! نه به خاطر قراردادهای میلیاردی یا به خاطر مدیرایی که هر کدومشون اسم یه برند معروف رو روی شونه‌هاشون حمل می‌کردن؛ بخاطر اینکه اولین کسایی که باهاشون روبه‌رو شدیم، بابای سو-مین و نامزد سابق سو-مین بودن! هم من و هم سو-مین، آخرین چیزی که انتظار داشتیم، این بود که این دوتارو کنار هم ببینیم! داشتم به این فکر میکردم چطوری مدیریت بحران کنم و چطوری به سو-مین اعتماد به نفس بدم که سو-مین چند قدم به جلو برداشت و با لبخندی حرفه‌ای، اول دستش رو سمت پدرش دراز کرد: « پدر سلام» و بعد یه نیم نگاه به اون مرد انداخت: «آقای کانگ! دیدنتون باعث خوشحالیه.» لحنش نه سرد بود، نه گرم. نه طعنه داشت و نه دلخوری. نگاه مرد برای چند ثانیه از صورت سو-مین پایین اومد، روی لباسش مکث کرد و دوباره بالا رفت. حس کردم شوکه شده! البته نه... شوکه کلمه‌ کوچیکی برای توصیف حالشه انگار انتظار داشت هنوز همون دختری رو ببینه که روز جدایی، با چشمای قرمز و شونه‌های افتاده از اتاقش بیرون رفته بود. بالاخره تونست حرف بزنه: «سو... سو-مین... خوشحالم می‌بینمت.» و بعد، نگاهش روی من ثابت موند. چند لحظه منتظر موند، انگار انتظار داشت که به هم معرفی بشیم که بابای سو-مین دستم رو فشرد: «مرسی که برای همراهی سو-مین اینجایی» منم متقابلا دستش رو فشردم: «باعث افتخاره» بعد از پدرش، کانگ دستش رو سمتم دراز کرد: «خوشبختم؛ من کانگ هستم، مدیر عاملِ....» بدون اینکه تمایلی به شنیدن ادامه حرفاش داشته باشم، آروم دستشو فشردم: «جونگکوک... خوشبختم» وقتی اسمی از خانواده و شرکتم نیاوردم، سو-مین و پدرش همزمان پوزخند زدن؛ چون خوب میدونستن که این کار تو همچین مراسمی، فقط برای تحقیر کردن طرف مقابل به کار میره. اخم ریزی بین ابروهاش نشست اما خودشو کنترل کرد تعظیم کوتاهی به پدر سو-مین کرد و رفت و ما موندیم و بقیه مراسم! بقیه‌ مراسم خیلی سریع گذشت. سو-مین گفته بود فقط اومده تا حال کانگ رو بگیره؛ ولی چیزی که خودش هم احتمالا متوجهش نشد، این بود که بیشتر از انتقام، داشت برنده می‌شد! در کمتر از یه ساعت، سه تا مدیرعامل کارت ویزیت بهش دادن، یکی از سرمایه‌گذارا پیشنهاد جلسه خصوصی برای همکاری داد و در آخر، رئیس یه هلدینگ ساختمونی اینقدر از ایده‌هاش خوشش اومد که همون جا زمان جلسه هفته بعد رو هماهنگ کرد. بعد از شام، سو-مین به بالکن اشاره کرد: میای بریم یه هوایی بخوریم؟ دلم میخواست چشمک بزنم تو صورتش و آروم گونشو ببوسم و بگم با کمال میل پاستیل من ولی خب... فقط سرمو تکون دادم: آره حتما دستمو گذاشتم پشت کمرش و هدایتش کردم سمت بالکن وقتی رسیدیم، بی‌مقدمه شروع کرد از تمام فکراش گفتن: میدونی جونگکوک... با وجود اینکه شغل و تخصصم بخاطر بیزینس بابا بهم تحمیل شده، ولی بازم خوشحالم که میتونم همچین فرصت‌هایی رو داشته باشم و همچین روزایی رو زیست کنم. خوشحالم که میتونم با آدمایی مثل تو و جی‌وو در ارتباط باشم و دوستی کنم. میدونی! اگه بابای من همچین موقعیتی نداشت، هیچ‌وقت نمیتونستم به‌عنوان یه دختر معمولی از یه خانواده معمولی، با شماها کانکشن بزنم. یه نگاه به دور و برم انداختم و وقتی دیدم کسی نیست، از پشت بغلش کردم و گردنشو بوسیدم جیغ آرومی کشید: جونگکوکککک.... ممکنه کسی ببینه همون جوری که هنوز بغلم بود، یکم از موهاشو پشت گوشش مرتب کردم و آروم بیخ گوشش زمزمه کردم: امشب اینقد دلبری کردی که صبرم به آخراش رسیده سرشو به شونه‌م تکیه داد و برگشت نگام کرد: صبرت تموم شه چیکار میکنی؟ خم شدم پیشونیشو بوسیدم: درسای جدید بهت یاد میدم برگشت سمتم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد: نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه که خودت هم دوس داری بهم درس بدی خنده نسبتا بلندی کردم: زرنگگگگ.... معلومه که خودمم دوس دارم لبشو تر کرد و با شیطنت بهم چشمک زد دندونامو رو هم فشار دادم و خواستم لباشو گاز بگیرم که همون موقه کانگ وارد شد و خلوتمون رو به هم زد انتظار داشتم سو-مین هول کنه؛ اما بدون اینکه دستاشو از دور گردنم آزاد کنه، یه نیم نگاه به کانگ انداخت و بعد لباشو یکم به گوشام نزدیک کرد: میشه بریم یه جای دیگه؟ با خنده سرمو تکون دادم دستشو گرفتم و دوتایی به سمت داخل حرکت کردیم که کانگ با صدای بلند ولی شمرده شمرده به سو-مین گفت: میتونیم تنهایی صحبت کنیم؟ سو-مین کمی فکر کرد: در مورد کار؟ کانگ گلوش رو صاف کرد: نه... خودمون و سو-مین، با جوابی که داد، واقعا خوشحالم کرد: معلومه که نه... امیدوارم موفق باشید آقای کانگ و بعد... دوتایی از بالکن خارج شدیم مراسم هم دیگه آخراش بود که سو-مین بعد از اطلاع دادن به پدرش، تمومش کرد وقتی سوار ماشین شدیم، سو-مین دستمو گرفت: ازت ممنونم جونگکوک. واقعا فک نمیکردم که به این زودی بتونم از عهده همچین چالشی تو زندگیم بر بیام دستشو تقریبا محکم فشردم: بس کن

July 24, 2026 416 2