با تردید به پسری که رو به روم نشسته بود نگا کردم نه، تردید کلمه‌… — ساقی اسمات 🍷 — TG.ME

با تردید به پسری که رو به روم نشسته بود نگا کردم
نه، تردید کلمه‌ دقیقی نیست؛ حسم یه چیزی بین اکراه و بی‌حوصلگیه، مثل وقتی که پامو میکنم تو دمپایی خیس دستشویی
باورم نمیشه جی-وو واقعا این قرار رو برام ترتیب داده باشه
بارون آروم رو شیشه‌های کافه می‌لغزید. از اون بارون‌های سمج پاییزی؛ همونایی که هوا رو خفه و دل رو سنگین می‌کنن. نور زرد چراغ‌ها روی آسفالت خیس، کش می‌اومد و آدما پشت شیشه شبیه سایه‌هایی بودن که عجله‌ای برای رسیدن نداشتن
کافه نیمه‌تاریک بود. بوی قهوه‌ تازه، چوب خیس و کمی دارچین هم می‌اومد. موزیک جَز آرومی پخش می‌شد؛ اینقد آروم که بیشتر حس می‌شد تا شنیده. دستم رو روی فنجونم گذاشتم. گرم بود.
لباسی که تنم بود هنوز برام ناآشنا بود. امروز دیگه خبری از شلوار لی، کت لش و کفشای اسپرت همیشگی نبود. یه بار دیگه حرف جونگکوک رو تو سرم مرور کردم: «لیدی بودن از لباس شروع نمی‌شه، ولی لباس کمک می‌کنه بدنت یادت بیاره قراره چطور رفتار کنی.»
حالا تنم یه پیراهن بلند قهوه‌ای مایل به کاراملی بود؛ پارچه‌ش نرم و سبک، با یقه هفت و آستین‌هایی که تا مچ دستم می‌اومد و با یه دکمه کوچک بسته می‌شد. یه کمربند پارچه‌ای ظریف دور کمرم گره خورده بود، نه برای نمایش، برای نظم. روی پیراهنم، یه پالتوی کرم روشن پوشیده بودم؛ ساده و خوش‌دوخت. کفشام بوت‌های کوتاه چرمی قهوه‌ای بودن و پاشنه‌دار، موهامو جم نکرده بودم؛ آزاد و بی‌ادا پشت سرم ریخته بودم.
پسر روبه‌روم صاف نشسته بود.
قدبلند، شونه‌های عریض، صورت اصلاح‌شده.
خوش‌تیپ؟ بله.
دکتر؟ بله.
جذاب؟ فعک نکنم...
اینقد که به گوشیش نگاه میکرد و حرفاش ماشینی و از پیش تعریف شده بود و فقط سعی داشت در مورد خودش حرف بزنه و توضیح بده، حوصلم سر رفته بود.
+ جی-وو خیلی ازت تعریف کرده بود
یه لحظه از افکارم اومدم بیرون و لبخند زورکی تحویلش دادم: همیشه همین کارو می‌کنه
سرشو تکون داد
مشخص بود داره فک میکنه چی در ادامه بگه که گوشیم ویب زد
با دیدن پیام جونگکوک لبخند محوی زدم
نوشته بود: حالت خوبه؟ اوضاع خوب پیش میره؟
با فرض اینکه جی-وو بهش گفته کجام، براش تایپ کردم: نه راستش؛ خیلی اذیتم با این دیتی که اومدم!
سریع جواب داد: چه زود لیدی شدی رفتی دیت!!!
پوزخند محوی نشست رو لبم. براش نوشت: «جی-وو ترتیبشو داده. من خبر نداشتم. الانم معذبم و هیچم حوصله ندارم
تا جونگکوک جواب بده، یکم حواسمو به پسره دادم. داشت در مورد مقاله‌ای که اخیرا منتشر کرده بود صحبت میکرد (چقد حوصله سر بر خدایی)
دوباره گوشیم ویب زد: لوکیشن بفرست. میام دنبالت
با لبخندی که دلیلشو نمیدونستم و اختیارشو نداشتم، براش لوکیشن فرستادم
همون لحظه دوباره نوشت: امروز رو درس بدون. یه لیدی همیشه می‌دونه چی می‌خواد و خیلی قاطع به چیزی که نمی‌خواد نه می‌گه
سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم و گذاشتم پسر روبه‌روم حرفش رو تموم کنه
ده دقیقه
بعد بیست
حتی نیم ساعت!!!
هرچی بیشتر حرف می‌زد، بیشتر مطمئن می‌شدم که این قرار بی‌معنیه
یهویی پرسیدم: به نظرت توی رابطه مهم‌ترین چیز چیه؟
سوالم اینقد یهویی بود که هم خودم جا خوردم هم اون
پوزخند رو مخی زد: پریدن وسط حرف خوب نیستا!
متقابلا بهش پوزخند زدم: نصیحت کردن بی‌جا هم همین طور!
گلوشو صاف کرد و یه تای ابروش رو داد بالا: راستش... صمیمیت فیزیکی و معاشقه به نظرم مهم‌ترینن. اگه اونا نباشن رابطه می‌میره
ناخواسته چشمام ریز شد: چه جواب سطحی‌ای!!!
دست به سینه شد. عین کسی که اعلام آمادگی کرده برای یه بحث طولانی: سطحی؟ این واقع‌گراییه. تازه... جوابم اگه برات سطحیه چون انگار خیلی تجربه نداری... یکم سعی کن بالغ باشی!
از عصبانیت نفس تو سینم حبس شد: تو خودت مگه بالغی؟ مثل والدها فقط نصیحت میکنی! در ضمن، تو هیچ تصوری از دختر روبه‌روت نداری، چطور اینقد سطحی قضاوتش میکنی؟
بیخیال شونه‌هاشو انداخت بالا: چون توام خیلی راحت توهین میکنی!
چشمامو ریز کردم: ینی اینقد اعتماد به نفست کمه که حرفای منو توهین برداشت میکنی؟
پوزخند زد
قبل اینکه یه جواب مسخره دیگه بهم بده، صندلیمو عقب کشیدم و پالتومو برداشتم
مشغول پوشیدنش شدم که با نفرت نگام کرد: کجا؟ فک کردی هرچی خواستی میتونی بگی و بعد بری؟
یه نفس عمیق کشیدم تا خیلی قاطع بهش بگم بله؛ من هر کاری دلم بخواد میتونم بکنم که به جای من، صدایی از پشت سرم گفت آره... میتونه... میخوای چه غلطی کنی حالا؟
من و پسره جفتمون با تعجب برگشتیم سمت صدا
با دیدن جونگکوک همه عصبانیت و نگرانیم رفت
یه بارونی مشکی تنش بود، موهاش کمی خیس شده بود و نگاهش... عصبی که نه ولی سرد بود
پسره از جاش بلند شد و جفت دستاشو کرد تو جیبای شلوارش و به جونگکوک پوزخند زد: جنابعالی؟ به جا نیاوردم؟ آهان... نخود هر آش هستین؟
جونگکوک چند قدم اومد جلو
بدون توجه به پسره، کیفمو برداشت و با چشمایی که به شدت مراقبم بودن و بهم توجه داشتن پرسید: دیر نرسیدم که؟
❤27❤‍🔥2😍2🔥1💋1
December 6, 2025 967 13 2