کُنترا قجرتاریوس: استاد ذن در یورت شپشها
بخش اول
از بختبرگشتگیهای تمامنشدنی ما، یکی هم ظهور فرقۀ لیبرتارینِ قجردوست است. جماعتی که تاریخ را به اتاق پرُوی تبدیل کردهاند تا ردای گشادِ آرمانهای یوتوپینهای آمریکایی را بر تنِ سرانِ ایلی بپوشاند که اساساً درکی از دولت، ملت و حکمرانی و قانون نداشتند. (تذکر اینکه خود لیبرتارینیسمْ واریانت یا سویۀ آمریکاییِ مرض یوتوپیانیسم است) طایفهای که تهران برایشان بیش از آن که پایتخت باشد، مرتع ایل بود و خود ایران هم در نگاهشان چیزی نبود جز مرتعی بزرگتر برای چرا و آبادیای بزرگتر برای غارت. نگاه ایل قاجار به ایران هرگز از نگاه ایلغاری کوچنشین مهاجم به شهر و یکجانشینان فراتر نرفت. خاطرۀ ازلی آن سواران مغول که--بورخس میگوید--کوشیدند شهرها را با خاک یکسان کنند و از چین چراگاهی بسازند بیانتها، قرنها بعد در ذهن اعقابشان در ایران تکرار میشود: ویرانی شهر به نفع مرتع. تقدیس و تکریمِ این «نادولت قاجار» و عصر شکست و قحط و غلا و بلا و وبا، و اشتغال به تفسیر تاریخ در عین بیاعتنایی کامل به وقایع تاریخی یا دستکم منابع همان زمان مورد بحث، هنری بود که فقط از وارثان تثلیت مقدس شتر و شپش و شازده* برمیآمد.
جعل ناصرالدین شاه خیالی مولود مستقیم نفرت ایدئولوژیک از پهلوی است و از آنجا که در کینهورزی ریشه دارد، با الزامات تحلیل مستند و بیطرفانۀ تاریخ طبعاً نمیخواند. دگمهای یوتوپیایی لیبرتارین (که پیشتر گفتم آنتیپولیتیک است) نسبتی با واقعیت تاریخی ایران یا هیچ جهان ممکنی ندارد؛ کارکردش در این نوع به اصطلاح تحلیل تاریخی این است که همزمان هم به نفرت ایدئولوژیک از پهلوی دامن بزند و هم آن را توجیه میکند. بدیهی است که نفرت بیطرفی علمی را منتفی میکند و بدیهی است که واقعیت تاریخی نفرت مبتلابه این گروه را تایید نمیکند؛ لذا زیر فشار ناشی از این ناهمخوانی تاریخسازی برای آنان به ابزاری برای کاهش تنش و تحقق آرمانهای ذهنی بدل شده است. محصولِ نهایی این تنش روانی، تصویر خیالی شاه شهید و عصر ناصری است به عنوان عصر طلایی آزادی فردی و دولت محدود. این تصویر نه تاریخی است، نه ربطی به اقتصاد و اندازۀ دولت دارد و میتوان گفت چیزی نیست جز نوعی بازنمایی روانشناختی و ایدئولوژیک؛ حاصل سازوکارهای جابجایی، بازسازی آرمانی، فرافکنی گزینشی و جعل گذشتۀ تاریخی برای حل تعارض اکنون، عصارهای که احساسات و نیازهای ناخودآگاه نخبههای خودخوانده و خودشیفتههای تحقیرشده را بر گذشته تاریخی بازمیتاباند. قجرتارینها برای ترسیم بدیلی که هرگز وجود نداشته عملاً تاریخ را بوم روانی و ایدئولوژیک خودشان میکنند و چنین میکنند تا کمتر معلوم شود نفرت ایدئولوژیک خود را به نقد تاریخ میآمیزند و طرفه آنکه اسم این مرض پیچیده را هم تجدیدنظرطلبی میگذارند. شاه شهید، در زندگی پس از مرگش و در تخیل لیبرتارینی، ابزاری میشود برای تحقق آرمانها و آرامش روانی مشتی خودشیفته و مخالفخوان.
*ادوارد براون دربارۀ ایران ویرانی که ایل قاجار از کشور ساخته بود، میگوید «شتر و شپش و شازده»، همهجا پیدا میشد و جز آن پیدا نمیشد. اگر همین را هم قجرتارینها نیایند بگویند اولی نماد تجارت آزاد بود، دومی زیست ارگانیک و سومی هم مظهر حاکمیت فرهمند و حکمروایی آریستوکراتیک.
@out_of_step
December 24, 2025 2.7K 61