ادامه از بالا
هفت
مشکل بزرگتر جایی شروع میشود که مارکس میخواهد این قمار عظیم را با علمیت دترمینیستی تضمین کند. به باور او، این نه یک قمار که ضرورت تاریخ است. او عملاً مخاطرۀ قمار را به یک جنایت تضمینشده بدل کرد. زیرا اگر نتیجه فاجعهبار در میآمد--که ناگزیر در میآمد--میشد آن را تحت عنوان مرحلهای ضروری توجیه کرد.
مارکسیسم در ترکیب این سه درونمایه به یک گره کور میرسد: نوستالژی رمانتیک یا آرزوی وحدت از دسترفته، با ولنتاریسم پرومتهای و اصرار بر خلق آیندهای رادیکال و بیسابقه، و دترمینیسم علمی که تحمیل یک ضرورت فاتالیستی برای تضمین ترکیب ناساز دو درونمایۀ اول است.
مارکس برای حل ناسازگاری بین نوستالژی (معصومیت گذشته، کمون اولیه، پیشاهبوط، و زمان پیش از گناه نخستین مالکیت) با آفرینش باوری رادیکال (آینده) دست به دامان دترمینیسم میشود. کمونیسم کامل یا تأمین نوستالژی در سطحی بالاتر از توسعۀ مادی نتیجۀ محتوم پراتیک انقلابی است. او از ضرورت تاریخی استفاده میکند تا نوستالژی گذشته را به هدف آینده تبدیل کند. دترمینیسم نه یک موضع علمی بیطرفانه نسبت به زمان و تاریخ، بلکه ابزاری تضمینکننده برای اجبار این سنتز ناساز است. در نتیجه، مارکسیسم تبدیل به ایدئولوژیای میشود که هم از گذشته و هم از آینده مطالبهای مطلق دارد. وظیفۀ دترمینیسم پایان دادن به گذشتهای است که بر دوش بشر سنگینی میکند. این دترمینیسم البته تضادی فاحش با ولنتاریسم حاد درونمایه دوم دارد.
اما در نگاه مارکسی این تضاد به پیشاتاریخ بشر مربوط میشود، با ظهور پرولتاریا، شکاف میان ضرورت بیرونی و آزادی درونی از میان برمیخیزد. کیمیای آگاهی و پراکسیس انقلابی تمایز میان ضرورت و آزادی را از میان برمیدارد، آزادی آگاهی بر ضرورت میشود و تاریخ راستین بشر آغاز میشود و آدم با ماهیت نوعی خود یگانه خواهد شد.
به تعبیر کولاکفسکی، کل اندیشۀ مارکس را میشود از منظر این سه درونمایه و رابطه متقابلشان تفسیر کرد و باید افزود کل شکست پروژه به امتناع ترکیب آنها باز میگردد. مارکسیسم نه کلی منسجم، که بنایی فکری است که روی سه گسل معرفتشناختی بناشده. سه رگۀ ناسازگار نهایتاً در پراکسیس توتالیتاریانیسم به وحدت کامل میرسند: دترمینیسم برای توجیه جنایت؛ ارادۀ پرومتهای به عنوان انگیزه و ابزار اجرای آن و رؤیای رمانتیک برای دادن پوششی اخلاقی و یوتوپیایی به آن. مارکس با حذف ریسک از عمل انقلابی راه را برای سلب مسئولیت اخلاقی باز کرد. وقتی پیروزی نهایی محتوم است، هر جنایتی صرفاً یک هزینۀ عملیاتی در فیزیک تاریخ است. او با یکیکردن آزادی و ضرورت عملاً فرد و عاملیت را از صحنۀ تاریخ حذف کرد. وقتی آزادی فقط آگاهی بر ضرورت باشد، انتخاب اخلاقی بیمعنی میشود، چون راهی جز آنچه ناگزیر باید بشود وجود ندارد، و تازه مخالفت با آن یعنی دشمنی با سعادت بشر که نه جرم کوچکی است نه کیفری ناچیز دارد.
اکونومیسم مارکس هم کم او را گمراه نکرد. او با اقتصادی کردن نقد (تحمیل رگۀ سوم بر اول)، برای لیبرالیسم آبرو خرید، چون لیبرالیسم را در سنگری نشاند که در آن قویتر بود. وقتی مارکس کل نبرد را به زمین مناسبات تولید و ارزش اضافه برد، لیبرالیسم توانست با تکیه بر کارآمدی و بهرهوری بیشتر و تأمین بهتر رفاهیت، مارکسیسم را با سلاح مختار خودش شکست بدهد. او با تبدیل «نان زمینی» به مسئلۀ اول و آخر، به لیبرالیسم فرصت داد با سیر کردن شکمها، گرسنگی روح را پنهان کند. قاعدتاً باید میدانست، هر که شکمها را بهتر سیر کند، تودهها کار ساختنِ «برج» بابل را به او واگذار خواهند کرد، ولی با انتخاب زبان اقتصاد در زمین دشمن بازی کرد و ناخواسته سبب تثبیت هژمونی لیبرالیسم شد.
ادامه دارد
@out_of_step
Telegram
Out of Step
ادامه از بالا
شش
درونمایه دیگر، که انگلس در ترویجش تقصیر بیشتری به گردن دارد، ایمان راسیونالیستی-دترمینیستی است. در عمل این ایمان با درک عوامانه از نظریۀ تطور و نگاه پوزیتیویستی به جهان و ناتورالیسم سادهلوحانۀ انگلس عجین شده. خرافۀ پیشرفت، مخصوصاً در…
December 22, 2025 598 6