ادامه از بالا
شش
درونمایه دیگر، که انگلس در ترویجش تقصیر بیشتری به گردن دارد، ایمان راسیونالیستی-دترمینیستی است. در عمل این ایمان با درک عوامانه از نظریۀ تطور و نگاه پوزیتیویستی به جهان و ناتورالیسم سادهلوحانۀ انگلس عجین شده. خرافۀ پیشرفت، مخصوصاً در شکل اسکاتولوژیکش، یعنی باور به انقلاب به معنی گسست کامل با گذشته و نفی مطلق آن ارمغان این اِلمان است. پس از انقلاب، که یکبار برای همیشه دوپارگی فرد و هستی اجتماعی، و از خودبیگانگی را پایان میدهد، تاریخ راستین آغاز میشود، انسان طراز نو یکسره از انسان کهن میبرد و از نو زاده میشود. دگرگونی انقلابی نوعی کیمیاست، یا استحالۀ جوهری از آن نوع که در الهیات کلیسایی مورد نظر است. این تفاوت پیشرفت و ترقی بیپایان--حاصل اصلاحات مداوم و حاصل جمع تغییرات مثبت تدریجی--با انقلاب در معنی بازگشت دوم (second coming) است. اگر رگۀ رمانتیک با دریغ و حسرت، و رگۀ پرومتهای-فاوستی با روح عصیانگری و خشم و اراده مربوط بدانیم، رگۀ راسیونالیستی-دترمینیستی با ادعای بیطرفی علمیاش شناخته میشود. مفاهیم اخلاقی جایش را به مفاهیم شبهعلمی ارزش اضافه و نیروی کار و... میدهد، و مارکس مدعی کشف قوانین لایتغیر تاریخ میشود و از آزادی پرومتهای به معنای آفرینندگی، به آزادی به معنی درک ضرورت میرسد، مارکسیسم از نقد اخلاقی، به یک جور فیزیک جامعه تبدیل میشود و نبوتهای پیامبرانه لباس پیشبینی علمی میپوشد.
تلفیق این عناصر ناسازگار یا التقاط این ایدههای ناهمساز تا حد زیادی رفتار و سرنوشت غریب مارکسیسم در صدوپنجاه سال گذشته را نشان میدهد. مشکل اصلی مارکس ترکیب ناقص یا التقاط (syncretism) این سه رگه است وگرنه هم در نیت و هم در اجزا چیزهایی برای دفاع هست. رگۀ راسیونالیستی-دترمینیستی قرار بود پشتوانۀ علمی ادعای مارکسیسم باشد، اما این ادعای علمیبودن و پیشبینی قطعی آینده به جبرباوری تاریخی انجامید و کارکرد توجیه جباریت را پیدا کرد. نوستالژی برای تمامیت از دسترفته، برای وحدت و آشتی و حسرت برای جایی است که فرد در آن از طبیعت، جامعه و خودش بیگانه نیست. نقد رمانتیک متوجه چندپارگی وجود انسان در جامعهای بورژوایی است، دغدغهای اصیل و نقدی بجا (هرچند فاقد اصالت)، ولی قابل دفاع. مارکس دستکم میداند مشکل لیبرالیسم است. نقد نظریۀ قرارداد، نقد حقوق بشر و فردگرایی انتزاعی، نقد آزادی منفی همه درست به هدف میزند. این رگۀ سلب محض است و در اصل ریشهای محافظهکارانه دارد، در واقع نقد طبقات روبهزوال از طبقۀ نوخاستۀ بورژوازی است. اما مارکس نمیخواهد تسلیم دیفیتیسم رمانتیک شود یا واقعیت انحطاط را بپذیرد. او مؤمن به دین ترقی است، او رنجهای سرمایهداری را ضروری میداند و به پیشرفت دیالکتیکی معتقد است.
محافظهکاران، مرتجعین، و رمانتیکها با پیشرفت میانهای نداشتند و بورژوازی را انحطاط محض میدانستند و آرمانشان هم بازگشت به گذشتۀ خیالی یا واقعی پیشاسرمایهداری بود. اینجاست که رگۀ پرومتهای-فاوستی وارد میشود، مطلوب نه بازگشت که پیشروی و تخریب است. یعنی این ایده که انسان میتواند با ارادۀ قاطع و تکیه بر آگاهی، چرخۀ انحطاط را بشکند و آینده را آگاهانه بسازد. ایجاب پرومتهای یک قمار است. نیچه برای غلبه بر نیهیلیسم بر سر ابرانسان قمار میکند، یعنی آفرینش ارزشها از دل پوچی. کار او یک پرش یا جهش ایمانی بدون تضمین است. مارکس برای غلبه بر ازخودبیگانگی بر سر پرومتۀ جمعی یا پرولتاریا قمار میکند، یعنی جهش از قلمرو ضرورت به ملکوت آزادی، جهشی ایمانی برای پایان دادن به پیشاتاریخ و آغاز تاریخ راستین. یعنی که گذشتۀ پیشاهبوطی را فقط با انقلابی پرومتهای میتوان احیا کرد یا نجات داد.
مارکس میخواست وحدت رمانتیک از دسترفته را با ارادۀ آفرینش رادیکال پیوند دهد. گذشتهای که بدین ترتیب احیا میشود دیگر گذشته نیست، بازگشت هم حساب نمیشود، بلکه آنچه اتفاق میافتد بازگشت به گذشته در سطحی بالاتر است. معصومیت پیشامالکیت یا پیش از گناه اصلی، در آینده با اراده خدا-انسان از نو آفریده و اتهام نوستالژی رفع میشود.
درونمایۀ پرومتهای یعنی ایمان به تواناییهای بیکران انسان در مقام موجود خودآفرین؛ دلزدگی از سنت و گذشتهپرستی؛ تفسیر تاریخ به تلاش آدم برای تحقق بخشیدن به خود با کار خلاقه؛ و این باور که انسان فردا برای سرودن چکامه خود، از آینده الهام خواهد گرفت. مارکس در اینجا وارث اساطیر روشنگری، خودآیینی، و رتوریک جسارت است برای گذر از صغارت. ولی حتی تا اینجا هم قابل دفاع است، او باز میداند که بیماری چیست، میداند چیزی هست که باید بر آن چیره شد. ولی یک گام به شکست سیستم خود نزدیکتر شده چون دو رگۀ ناسازگار آیندهباوری و گذشتهپرستی را در هم آمیخته است.
ادامه دارد
@out_of_step
December 21, 2025 539 8