ادامه از بالا پنج پس بیابید سراغ منتقدی برویم که کسی بهتر از او… — Out of Step — TG.ME

ادامه از بالا

پنج

پس بیابید سراغ منتقدی برویم که کسی بهتر از او مارکسیسم را مطالعه نکرده و نشناخته است. کولاکفسکی سه رگه یا درون‌مایۀ اصلی در تفکر مارکسی پیدا کرده است: درون‌مایۀ رمانتیک، که بر از دست‌رفتن پیوندها و وفاداری‌های گذشته و وحدت جامعۀ ارگانیک مویه می‌کند. هم فردیت و هم اجتماع، در دورۀ استیلای بورژوازی از دست رفته‌اند. نقد اخلاقی رمانتیک نقد اشرافیت کهن زوال‌یافته بر طبقات نوخاسته است، یعنی نقد منفعت‌گرایی که شاخصۀ جامعۀ صنعتی-تجاری-بوژوایی است، چون جای اجتماع ارگانیک را جامعه‌ای گرفته است که بر اساس منافع فردی سازمان یافته. نقد رمانتیک حاکی از رؤیای بازگشت به هماهنگی و حالتی است که میان فرد و اجتماع، وحدت برقرار بود: نقد قرارداد اجتماعی؛ نقد حقوق فرد و آزادی لیبرالی، به معنی صرف عدم مداخله؛ نظریه از خودبیگانگی؛ نقد حرص و آز و قدرت پول؛ و نقد مالکیت، که در مارکس به شکل گناه نخستین در می‌آید که اجتماع یا حیات پیشاهبوطی را فاسد کرده. کمون نخستین، یوتوپیای کمونیستی یا کمونیسم کامل در آینده، همگی، با این درونمایۀ رمانتیک مرتبطند. آینده بی‌طبقه از همین خیالات رمانتیک در می‌آید و زاییدۀ نوستالژی است. برای همین است که تصور مارکس از آینده و زندگی ایده‌آل چنین تهی و‌ بی‌محتواست: شکار در صبح، ماهیگیری در بعد از ظهر، دوشیدن گاوها در اوایل شب، و نقد ادبی بعد از شام. اِلمان رمانتیک در تفکر مارکس ناظر به گذشته، و نوستالژیِ انسانِ ماقبل آخرین انسان است. رمانتیسیسم در شکل کلاسیکش رویای رسیدن به وحدت اجتماع از طریق احیای جنبۀ آرمانی‌‌شده‌ای از گذشته است. این درونمایه در مارکس متأخر کم‌رنگ‌تر می‌شود.

درونمایه دوم فاوستی-پرومته‌ای است که روبروی رگۀ رمانتیک قرار می‌گیرد. یعنی ایمان به توانایی بی‌کران بشر در مقام موجود خودآفرین، خود قانون‌گذار و‌ خودآیین؛ چیرگی بر طبیعت؛ انزجار از سنت و گذشته؛ و افراط در و‌لنتاریسم. پرومتیانیسم با آینده سر و کار دارد. ایمان پرومته‌ای-فاوستی، با تأکید بر آفرینندگی مطلق بشر در خلق واقعیت، با نتایج عملی پرومتیانیسم تضادی فاحش دارد که دیدیم فقط به نفی واقعیت موجود و‌ ویرانگری ختم شده‌ است. خوی سرکش مارکسیسم از اینجا می‌آید. آنچه شرایط بشرش می‌خوانیم، نه تغییرپذیر است نه قابل آفریدن، اما این مانع تلاش نیهیلیستی (پراکسیس) برای ویران کردنش نیست. مانند موارد دیگر، این کوشش برای فرارفتن از نیهیلیسم (در روایت مارکسی: ازخودبیگانگی) به نیهیلیسمی فاجعه‌بارتر ختم می‌شود. ایمان پرومته‌ای ناظر به آینده است و‌ مهم‌ترین ارمغان این اِلمان خرافۀ پراکسیس است: دلزدگی از تفسیر جهان و سودای تغییر آن.
انگیزۀ اصلی مارکس همان انسان‌خدایی (Autotheosis) است؛ یعنی تلاش برای آفرینش انسان کامل و بی‌نقص در تاریخ. از انسان، خدایی آفریدن علاج یا رفع بیگانگی یا بیماری است که فوئرباخ تشخیص داده بود: پرستش خدایی که خودش یک مخلوق فرعی انسان بود (Apotheosis).* مارکس می‌خواهد بُعد الهیاتی شر و محدودیت را از میان بردارد. مارکسیسم با کمک خوانشی از فوئرباخ، تمام صفات خدا (کمال، وحدت، آفرینندگی) را از ماوراء به ماهیت نوعی انسان (Species-Being/Gattungswesen) یا بشر نوعی باز‌ می‌گرداند. در مارکسیسم، پرولتاریا (در مقام سوژۀ جمعی)، نقش منجی (Redeemer) و خالق (Demiurge) را به دست ‌می‌آورد. این تلاش برای انسان‌خدایی زمینی، اگر بخواهیم با کمک از اساطیر سامی بگوییم، جوهرۀ پروژۀ برج بابل است. این اراده برای انسان‌خدایی همان چیزی است که باعث می‌شود مارکس محدودیت (Finitude)، ضعف، و استعداد بشر برای شر را نپذیرد. او می‌خواهد انسان طراز نوینی بیافریند که عاری از تمام نقص‌های «انسان پیشاتاریخ» است.

* اینجا کمی توضیح لازم است. کولاکفسکی با قیاس رایج میان علم رستگاری مارکس و مسیحیت زیاد موافق نیست. آپو‌تئوسیس یک فرآیند بیگانگی‌ساز (Alienating) است. انسان ذات خودش از دست می‌دهد، آن را به موجودی بیرونی و بیگانه (خدا، سرمایه) فرافکنی می‌کند و سپس در برابرش خوار و ضعیف می‌شود. پروژۀ پرومته‌ای فوئرباخ و مارکس یک روند بازپس‌گیری (Reappropriation) است. هدف برگرداندن ذات از‌دست‌رفته به بشر نوعی و تحقق آن در این جهان است. این خدا کردن انسان (Autotheosis) به معنای رفع (Aufhebung) مرحلهٔ بیگانگی است، اما پیشوند auto گمراه‌کننده است، چون این روند جمعی یا نوعی است، نه فردی آن گونه که اشتیرنر مراد می‌کرد. کار فوئرباخ و‌ مارکس همانی است که فوگلین با عنوان Immanentization of the Eschaton از آن یاد می‌کند.


ادامه دارد

@out_of_step
December 20, 2025 640 16