ادامه از بالا
سه
ایگلتون به خودش زحمت بحث درباره شکستها و فجایع کمونیسم را نمیدهد و در عوض با حرافی دربارۀ شکستها، بحرانها و پیامدهای ناگوار سرمایهداری سعی در موازنه دارد. تقصیر شکست مارکسیسم-لنینیسم طبق معمول به میراث تزاری و انحراف استالینی نسبت داده میشود. مارکس نه دترمینیست است، نه یوتوپیااندیش، نه دچار دگمهای دترمینیسم اقتصادی، نه دچار افراط در اکونومیسم، نه بیاعتنا به روبنا، نه علمزده، نه یهودستیز. بهعلاوه از یک فردگرایی والاتر هم دفاع میکند و از یک نوع آزادی اصیلتر؛ کلی به کار فمینیستها و محیطزیستگرایی جدید هم میآید؛ و تازه متفکری تراژیک هم هست. در حالت عادی، این محاسن را نمیشود از صد فیلسوف بزرگ روی هم انتظار داشت، ولی به کوری چشم دشمنان، این کمال مطلق یکجا در مارکس جمع شده. اباطیلی که فقط ذهنهای آکادمیک و روشنفکران نابغه را خر میکند. در عمل چیزی دست خوانندۀ عادی را نمیگیرد. شکستهای تاریخی و عملی مارکسیسم به کل نادیده گرفته، و دستاوردهای نظم بازار به مارکسیسم نسبت داده میشود، تقصیر قدری از ناکامی به ناچار اعترافشده هم طبعاً متوجه دسایس سرمایهداری است.
ایگلتون میکوشد مارکس را متفکری اخلاقی و متعهد به آزادی و عدالت جا بزند. اما عملاً شدنی نیست، چون مارکسیسم به دلیل تمرکز بر دیالکتیک مادی فاقد یک نظریۀ شر است، و اصلاً اخلاق را مقولۀ مستقلی به حساب نمیآورد. نویسنده میکوشد این خلأ را با خوانشی اومانیستی پر کند، و این هم با متافیزیک مارکس ناسازگار است که شر را محصول شرایط مادی مانند استثمار طبقاتی میدانست نه یک واقعیت وجودی یا متافیزیکی مستقل. او با تأکید بر دید تراژیک مارکس سعی میکند مارکس را متفکری اخلاقی فراخور طبع و ذوق کاتولیکی خودش بکند. تراژدیهای برآمده از مارکسیسم به ذات تراژیک خود اندیشۀ مارکس تحویل میشود: توجیهی بهراستی کمیک-تراژیک. تراژدی به زبان ساده مستلزم یک تعارض ناگزیر و حلنشدنی میان ارزشهای والاست که در آن قهرمان به دلیل نقصی در طبیعت بشر، یا رامناپذیری سرنوشت، به ورطۀ هلاک کشانده میشود. اما متافیزیک مارکسیستی بهغایت غایتباورانه یا تلئولوژیک است. تاریخ دیالکتیکی پیشرونده است که از طریق مبارزۀ طبقاتی به سوی جامعۀ بیطبقه میرود. امکان شکست نهایی یا امکان بیمعنایی وجودی اصلأ مطرح نیست. در مانیفست یا در نقد برنامۀ گوتا فرض بر این است که تعارضهای سرمایهداری لامحاله به سوسیالیسم میانجامد، حتی اگر مسیر دشوار و مستلزم قربانی باشد. این خوشبینی تاریخی نسبتی با مفهوم تراژدی ندارد که مستلزم امکان شکست مطلق، فقدان رهایی یا رستگاری، یا دستکم میسر نبودن امکان پیشبینی و پیشدستی بر سرنوشت است. بدبینی مارکس در هجدهم برومر لوئی بناپارت هم مقطعی است، و به آشوبها، سرخوردگیها و امکان بازگشت به بربریت اشاره دارد، که کمی به دید تراژیک نزدیکتر است، اما نگاه حاشیهای در مارکس است و در برابر ایمان به ترقی و پیشرفت وزنی ندارد.
ادامه دارد
@out_of_step
December 19, 2025 563 15