هیولای آقای کوگیتو [ترجمۀ شعر] یک چه خوش‌اقبال بود سنت جرج نشسته بر… — Out of Step — TG.ME

هیولای آقای کوگیتو

[ترجمۀ شعر]

یک

چه خوش‌اقبال بود سنت جرج
نشسته بر زین شاهوار،
می‌شد حرکات اژدها را پایید
و از هیبت او، قدرتش را سنجید.

اصل نخست استراتژی:
دشمن را خوب ورانداز کن.

آقای کوگیتو
موضع بدتری دارد:
نشسته در نشیب دره،
فرو رفته در مهی غلیظ.

در مه،
نمی‌توان چشمان افروخته،
چنگال‌های حریص،
و آرواره‌ها و دندان‌ها را دید.

در مه،
پیدا نیست،
مگر سوسوی نیستی؛
هیولای آقای کوگیتو هیچ ابعادی ندارد،
به وصف تن در نمی‌دهد،
از تعریف‌ها، می‌گریزد.
تودۀ افسردگی عظیمی را می‌ماند،
خیمه‌زده بر پهنۀ کشور،
نه قلم در او کارگر می‌افتد،
نه استدلال،
نه حتی نیزه.

اگر نبود وزن خفقان‌آورش،
نبود اگر مرگی که از آن می‌زاید،
می‌شد پنداشت،
وهم است و خیال،
بیماری خیال؛ بیماری ذهن،
اما هست،
هست بی‌تردید،
چون گازی بی‌رنگ، بی‌بو،
که خانه‌ها را، معابد را، بازارها را می‌آکند،
چاه‌ها را مسموم می‌کند،
و بناهای ذهن را ویرانه،
و نان را از کپک می‌پوشاند.

گواهِ بودنِ هیولا
قربانی‌های اوست،
برهانی غیرمستقیم،
اما کافی.

دو

خردمندان می‌گویند،
می‌شود با هیولا زیست؛ همزیستی.
فقط باید پرهیخت از حرکات تند،
و از حرف‌های تند.

در لحظه خطر،
به هیئت سنگ در آ
یا برگی خاموش.
پند طبیعت را بنیوش،
که حکم به همرنگی می‌دهد، به تقلید،
نفس عمیق نکش،
وانمود کن که نیستی.

اما آقای کوگیتو،
بیزار است
از زیستن در وانمودن،
می‌خواهد با هیولا در آویزد،
بر زمین سفت.
پس آنگاه، سپیده‌دمان،
بیرون می‌شود،
به حومۀ خواب‌آلود،
محتاط، مسلح به چیزی بلند و تیز.
هیولا را صدا می‌زند
در خیابان‌های خالی،
ناسزایش می‌گوید،
به نبردش می‌خواند
چون پیشاهنگی جسور،
از سپاهی که نیست،
فریاد می‌زند
بیرون بیا ای بزدل پست!

و در مه،
فقط می‌شود دید
پوزه‌ عظیم نیستی را.

آقای کوگیتو عزم مصاف دارد،
در نبردی نابرابر،
زودتر باید اتفاق بیفتد، هرچه زودتر،
پیش از آنکه
رخوتش از پای درآورد،
پیش از مرگ معمولی، بی‌شکوه،
پیش از خفگی در بی‌شکلی.


"The Monster Of Mr. Cogito," in Report from the Besieged City and Other Poems, Zbigniew Herbert, tr. by John Carpenter, Bogdana Carpenter, Ecco, 1986.

@out_of_step
December 16, 2025 806 8