عارمان فلسطین و ردپای یهودیان در آن
بخش پنجم
ادامه از بالا
خشونت بنیانگذار برتری خود را نه فقط بر قوانین بشری، که بر قوانین کیهانی نیز ثابت میکند. به زبان سادهتر. جنایت ازلی اشغال، که بیابان هرگز نه فراموشش میکند نه میبخشد. تأسیس کشوری کوچک در مرز بیابان و محصور در آن، که مرتکب جنایت شده و با حد و مرز گذاشتن، به بیابان تجاوز کرده است. جنایت تأسیس هرگز بخشیده نمیشود؛ یهودی زنده یادآوری دائمی جنایت است.
درونیترین هراس یهودی همیشه این بوده است که با از دست دادن قانون و زبان--آبروی شایلاک که با از دست دادن حلقه رفته است-- ناچار در همان بیابان آشوبزدۀ حیوانی سرگردان شود. یا برعکس هجوم بیابان قانون و زبان را از او بستاند. در کنار این ترس، باید از عذاب وجدانی تاریخی هم سخن گفت: جنایت تأسیس فقط بیابان را نمیآزارد، که تا ابد بر وجدان قانون هم سنگینی میکند.*
هر تاریخ یهودی که تاریخ حیات درونی قوم نباشد، تاریخ یهود نیست. منظورم از زندگی درون فقط گرایش به دروننگری، کتابدوستی، مقدم دانستن ذهن بر تن، برگزیدن خدای نامرئی و برتری دادنش بر بتهای تراشیده یا سنگ بیجان نیست، بلکه روانشناسی پیچیدهای است که از جمله برای درک آن نفرت نخستین به وجود آوردهاند. یعنی روانشناسی سرزنش خویشتن که بارها به قوم امکان داد از دل ناکامیها و شکستها، کامیابی تلخی بیرون بکشند و به رنج واندوهشان رنگ و بوی سفری دلانگیز بدهند.
بختالنصر شهرهایشان و معبدشان را ویران کرد و به اسارت بابلشان برد. اسرائیلیهای دلشکسته میتوانستند از خدایی که همهچیز را وعده داده بود اما اینک با سکوت خود به ضعف و ذلتش را در برابر خدایان بابل اعتراف میکرد، دست بکشند. این بود برگزیدگیشان؟ اما انتقاد از خود ابزار نیرومندی است، یهودیان به درون نگریستند و پرسیدند: اگر با سستی اخلاقی و پرستش پنهانی بتها این بلا را بر سر خود را آورده باشیم چه؟ امروزه ما این کار را سرزنش قربانی (blaming the victim) میخوانیم، که آرنت، مادر اسرائیلستیزی، با آیشمان در اورشلیم، آن را فنی جدید و البته مدی نیویورکی کرد. اما در آن زمان، در تبعید بابل، سرزنشکنندگان خودِ قربانیان بودند، با این پندار که در بابل، نه به فرمان خدایی بیگانه، که به خشم خدای خودشان گرفتار شدهاند. آنها ایمانشان به قادر مطلق بودن او و به قانونش را زنده نگه داشتند، و ماجرا را وارونه کردند و از شکست پیروزی ساختند. کنار رودهای بابل گریستند، اما در همانجا جانی تازه گرفتند. از راه گناهانشان خود را شناختند، به زبان و کلمات پناه آوردند، قوانین را بازنوشتند، و تاریخ را به علما و کُتاب و تلمودنویسان سپردند. دین کهن قربانی سوختنی را به آیین تازه و قابلحمل کلام و اندیشه بدل کردند، و بدینسان از برکت توبه، دیگر بار برگزیدۀ خدا شدند.
یهودیانی هستند که میگویند ای کاش به نبوغمان در برخاستن از خاکستر شکست وفادار میماندیم و چنین پیروزمند نبودیم. همه یهودیان مرده را دوست دارند. یهودیان زنده هم یهودیان مرده را دوست دارند. یهودی زنده خودش کفرآمیز است، چه رسد به اینکه قویپنجه باشد و جنگهای پیدرپی را هم برده باشد. دیدن یهودی عضلانی برای اعراب و اروپاییان که به موجود اختهای عادت کرده بودند که چاههایشان را مسموم میکرد، ناخوشایند است. خود یهودیها هم با دیدن این واقعیت تازه مشکل دارند. اگر قرار به جنگ هم باشد، داود در برابر جالوت باید نحیف به نظر برسد. یهودی عینکی و مسلول خوب است. جوانمرگ باشد که چه بهتر. یهودی باید فوقش خودکشی کند، کشتن دیگران مال موقعی است که دیگران یهودیند. چه معنی میدهد اسراییل این همه سلاح داشته باشد؟ مگر کمدی برای یهودیان چه عیبی داشت؟ اگر ما را نمیخندانید، دستکم همان مظلوم بمانید، کشور میخواهید چکار؟ و خود یهودیان هم با این ارکستر همنوا میشوند.
*از خشونت بنیانگذار برای توجیه خشونت انقلاب استفاده کردهاند، اما روشن است که انقلاب همواره بازگشت بیابان است.
ادامه دارد
@out_of_step
December 5, 2025 704 7