گذری که هیچ وقت بر نمی گردد!
دلتنگم
دلتنگم
دلتنگم بانو
این خانه
با آجرهایی که تو
با دست و شانه هایت
ور دست بنا می نهادی
بالا آمد
این خانه هنوز بوی تو می دهد
نمی دانم چرا
دوست نداریم دیگران هم زندگی کنند.
یک شعر کافی نیست
باید بگردیم و
گمشده های قایم شده را
پیدا کنیم
این ها
سرنخ های احساس ما هستند
هر گمشده ای چیزی در خود دارد
وگرنه
چرا
خودش را از ما
دور نگه می دارد
آخ کودکی
آن قدر شیرینی
که وقتی بزرگ هم می شویم
آهسته
آهسته
با ما گام برمی داری
به یاد ماندن
خاطره هایی است
که در شیرین ترین لحظه ها
به ما می پیوندند
چه کسی می دانست
آن که در زیر سنگ های رود خانه
دنبال ماهی می گشت
یک رور
از دست خودش خواهد افتاد
گاهی ناامیدانه می گوییم
زندگی چیست
که این قدر دنبالش می کنیم
شاعر عرب
آن را بی هوده می داند
وخیام
گذری که هیچ وقت بر نمی گردد
و مولانا
فرزندش را
از خواندن شعر شاعر نا امید سرا
بر حذر می دارد
پدر می گفت
فقط کرمی باشی و زنده بمانی
دلتنگم
دلتنگ تو ام
این خانه
با آجر هایی
که تو بادست و شانه ات
ور دست بنا می نهادی
بالا آمد
این خانه هنوز بوی تو می دهد
با من که نباشی
من باید
به جای تو فکر می کنم
هیچ جسمی نمی تواند
ذره های موذی را از خود براند
چرا زندگی را دوست داریم
چرا وقتی زنده ایم
دلمان نمی خواهد
دیگران هم زندگی کنند
دلمان تنگ می شود
آن قدر که
ذره ذره ی این خانه
تو را در خود صدا می زند
ما زنده ایم
برای فرزندانمان
حکایت های نگفته را
می سراییم
دلم تنگ است
دلم تنگ است
دلتنگتم بانو !
( مبارک نصیری )
21
5
5August 25, 2026 444 3