- "ممكن است اگر باران بند نیامد، مجبور شوم شب را همین جا بمانم. می توانم...؟"
می توانست؟؟؟ چه باید میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را نوازش ميكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود.
و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید.
•سوزن های گمشده| بهمن فرزانه
#مینل
#یادش_بهخیر
@rangekhiyaal