" برا بی د ه سلاتم"
در قعر چاه تنهایی
روزگار بدی دارم
سکوت اختیار کرده
دم نمی زنم
بی صدا مانده ام!
آن وقت ها هم
زمستان سختی بود
ستم دست نمی کشید
شاه نمی رفت.
مردم به جان کوشیدند
امروز نیز
داستان آن روزهاست
باز
مردم از سرما نمی ترسند
یا از تفنگی
که راه بر آنان می بندد .
راهی نمانده
در هر دوسویش مرگ پیداست .
مرگ ماندن و نفله شدن
مرگ رفتن و رهایی
آزادی وقتی رنگ می بازد
با خون دوباره جان می گیرد
کار من نیست
کار جوانی است
که خود می رود و
به ما خلعت می پوشاند
و من از صدای سوزناک نوحه گر کورد
می خوانم :
" برا بی دسلاتم _ سرت بی وه خلاتم "
( مبارک نصیری )
27
17
1January 5, 2026 680 8