رؤیاها، اپیستمه‌ها و همرهان رؤیاهای آدمی، خواه رؤیاهای علمی و خواه… — Mythopetics | Masoud Algooneh Jouneghani شعر| ادبیات| فلسفه| اسطوره| نظریهٔ ادبی| سینما| یادداشت‌های ادبی| — TG.ME

□ رؤیاها، اپیستمه‌ها و همرهان

رؤیاهای آدمی، خواه رؤیاهای علمی و خواه رؤیاهای انسانی، هیچ‌گاه در خلأ شکل نمی‌گیرند. حتی در قلمرو علم، آنجا که گمان می‌رود پژوهشگر با مسئله‌ای عینی، پوزیتیویستی و مستقل از پیش‌فرض مواجه است، واقعیت چنین نیست. آنچه مسئله می‌نامیم، پیش از آنکه در ذهن یک اندیشمند متولد شود، در درون یک صورت‌بندی دانشی یا «اپیستمه» امکانِ تولد یافته است.

از آنچه آموخته‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که هر «مسئله» (Problem) الزاماً قابلیت آن را ندارد که در هر دوره‌ای به یک «مسئله‌وارگی» (Problematic) بدل شود. هر اپیستمه، تنها به دسته‌ای خاص از پرسش‌ها امکان ظهور می‌دهد و بسیاری پرسش‌های دیگر را ناممکن می‌کند. کافی است هندسهٔ اقلیدوسی را با هندسهٔ دکارتی مقایسه کنیم، یا فیزیک کلاسیک نیوتنی را با فیزیک معاصر. همین نسبت را می‌توان در پزشکی نیز دید؛ از طب بقراطی و اخلاط چهارگانه گرفته تا پزشکی نوین و آسیب‌شناسی معاصر. در همهٔ این نمونه‌ها، علم ظرفی خنثی برای تولید مسئله نیست، بلکه امکانِ آن را تعریف می‌کند.

اما هنگامی که از قلمرو علم به ساحت رؤیاهای انسانی، عواطف، روابط و تخیل پا می‌گذاریم، این وضعیت پیچیده‌تر می‌شود. ممکن است کسی در گوشه‌ای بنشیند، بیندیشد و رؤیای خویش را دنبال کند، اما این رؤیا همواره در میانهٔ دو تنش بنیادین گرفتار است.

نخست، تنشِ درون‌زادِ معرفتی. صورت‌بندی‌های دانشی، همچون بستری گفتمانی، مسئله را پیشاپیش صورت‌بندی می‌کنند. آن‌ها تنها ابزار اندیشیدن نیستند، بلکه حدود آن را تعیین می‌کنند. از این‌رو، مسئله ناگزیر همان چیزی می‌شود که آن دستگاه معرفتی، امکان طرحش را فراهم کرده است. به تعبیر دیگر، اپیستمه، هم افق اندیشه را می‌گشاید و هم مرزهای آن را ترسیم می‌کند.

برای نمونه، اختراع تلفن را نمی‌توان صرفاً به نبوغ الکساندر گراهام بل فروکاست. آنچه این اختراع را ممکن ساخت، پیش از هر چیز، صورت‌بندی دانش الکتریسیته و مخابرات در آن دوره بود. اهمیت این مثال در خود اختراع نیست، بلکه در این نکته است که یک صورت‌بندی دانشی، امکان وقوع پدیده‌ای را برای بیش از یک ذهن فراهم می‌آورد. به همین قیاس، هر پژوهشگر نیز در پیگیری رؤیاهای علمی خویش، ناگزیر درون ضرورتی معرفتی حرکت می‌کند؛ ضرورتی که آن را «درون‌زاد» می‌دانم؛ ضرورتی که هرچند امکان می‌آفریند، هم‌زمان محدود نیز می‌کند.

اما در کنار این ضرورت‌های درون‌زاد، مجموعه‌ای از عوامل برون‌زاد نیز وجود دارند. این‌ها دیگر از جنس دانش نیستند، بلکه از دل مناسبات انسانی، ساختارهای بوروکراتیک، روابط قدرت، اقتصاد نشر، ذوق اجتماعی، سیاست‌های فرهنگی و عوامل بیرونی سر برمی‌آورند. گاه همین عوامل، مسیر اندیشه را بیش از هر محدودیت معرفتی دگرگون می‌کنند. چه بسیار نویسندگان خلاقی که مناسبات نشر و سازوکارهای فرهنگی، آنان را از آفرینش آثار ماندگار بازداشته و به تولیدکنندگانی معمولی و تکراری بدل کرده است.

شاید به همین دلیل است که امشب، بیش از هر زمان دیگری، احساس می‌کنم مسئلهٔ من دیگر صرفاً یک مسئلهٔ نظری نیست. سال‌ها دربارهٔ نسبتِ دانش، زبان، اسطوره و صورت‌بندی‌های اندیشگانی نوشته‌ام و کوشیده‌ام نشان دهم که هیچ اندیشه‌ای بیرون از افق تاریخی و گفتمانی خود شکل نمی‌گیرد. اما اکنون، این تأمل دیگر موضوع پژوهش من نیست؛ تجربهٔ زیستهٔ من است.

این روزها بیش از گذشته به این می‌اندیشم که آیا برای وفادار ماندن به رؤیاهای علمی و ادبی‌ام، نباید برای مدتی از نظام دانشگاهی فاصله بگیرم؟ نه از سر رنجش و نه از سر انکار ارزش دانشگاه، بلکه برای آنکه خود را، هرچند موقت، از دو نیرویی که پیوسته افق اندیشیدن را محدود می‌کنند، دور نگاه دارم؛ از یک سو ضرورت‌های درون‌زاد معرفتی و از سوی دیگر، فرسایش مناسبات بوروکراتیک و انسانی که گاه توان تخیل را بیش از هر محدودیت معرفتی تحلیل می‌برند.

شاید این نوشته چیزی جز ثبت لحظه‌ای از همین کشاکش نباشد؛ لحظه‌ای که در آن، اندیشیدن دیگر تنها یک مسئلهٔ فلسفی نیست، بلکه به تصمیمی برای ادامهٔ زیستن بدل می‌شود.

سال‌هاست که به تفأل به حافظ، به معنای رایج آن، اعتقادی ندارم. با این همه، هرگاه در میانهٔ دوراهی‌های زندگی قرار می‌گیرم، گاهی تنها برای آنکه صدایی از سنت این سرزمین بشنوم، دیوانش را می‌گشایم؛ نه برای پیشگویی، بلکه برای هم‌صحبتی.

امشب نیز چنین کردم. نخستین بیتی که پیش چشمم آشکار شد، چنان بود که گویی یادآوری تجربه‌ای دیرینه بود؛ اینکه دشواری راه، دلیل ترک راه نیست:

«ملول از همرهان بودن طریقِ کاردانی نیست
بکش دشواریِ منزل به یادِ عهدِ آسانی»

نمی‌دانم این بیت، دعوت به ماندن است یا برانگیختن به پویایی؛ اما امشب، آن را دعوتی به فراموش نکردنِ رؤیاهای نخستین خواندم.

مسعود آلگونه جونقانی
اصفهان، بامداد سی‌‌ویکم تیرماه ۱۴۰۵
#یادداشت

https://t.me/mythopetics/361
❤33👏4
July 21, 2026 961 9 9