سیزدهم مه ۱۷۷۱
میپرسی آیا میخواهم کتابهایم را برایم بفرستی؟ ای عزیز، تو را به خدا برای من وبال نساز! من دیگر نه به راهنمایی نیاز دارم، نه به تشویق. قلب خودم شور کافی دارد. همهی نیازم یک لالایی است و آن را هم به سرشاری در هومر خودم یافتهام. چه بارها که خونِ بهجوشآمدهام را با زمزمهی ترانههای آن آرام نکردهام، چون که بیتاب و قرارتر از قلب من چیزی ندیدهای. آری عزیزم، هیچ لازم است بر این نکته پیش تو، تویی تاکید کنم که بارها شاهد گذار ناگهانی جان من از دنیای غم به دریایی از شادی بیمهار، و از افسردگی به شوری بیواسطه و ویرانگر بودهای و دردسر این حالی به حالیشدنها را کشیدهای؟ من با قلب خودم مثل بچهای ناخوش رفتار میکنم و هرچه هوس کرد، در اختیارش میگذارم. این حرف را به دیگران نگو. آدمهایی هستند که چنین رفتاری را از من به دل میگیرند.
📚 رنجهای ورتر جوان | یوهان ولفگانگ گوته
Forwarded fromکتابپاره
August 14, 2026 167