چند روز پیش در بوکلند با کتابفروش شیرین‌زبانِ خوش‌سخنی هم‌کلام شدم… — • مادیـان | آیدا رئیسی • — TG.ME

چند روز پیش در بوکلند با کتابفروش شیرین‌زبانِ خوش‌سخنی هم‌کلام شدم. مشغول خواندن کتاب «هنوز در سفرم؛ نامه‌ها و یادداشت‌های منتشر نشده‌ی سهراب سپهری» بود. نثر سهراب را مثل شعرش فوق‌العاده می‌دید و پیشنهاد داد حتمن کتاب را بخوانم. در تایید کلام خود چند جمله‌ای از آن را برایم خواند:

دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می‌کنم.
روی زمین میلیون‌ها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند...


خوشم آمد. گفتم این کتاب را در گذشته از یک دوست هدیه گرفته‌ام اما هنوز فرصت خواندنش دست نداده.‌ از همان روز خیال خواندن این کتاب همراهم شد‌ و آنقدر همراهم ماند تا دست به کار خواندن شدم.

کتاب با زندگینامه‌ی سهراب به روایت خودش آغاز می‌شود. در همان صفحات اول دلم را جا گذاشتم‌. این زندگینامه را پیشتر خوانده بودم اما چنان آدم را کیفور می‌کند که نتوانستم از حظ خواندن دوباره‌ی آن بگذرم:

دزدی را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم می‌رفتیم و انجیر و انار می‌دزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفی آباد به سینه می‌خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت‌های خود می‌فشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می‌شود.

بغض رسیده‌ام با جمله‌ی آخر ترکید. داشتم لذت می‌بردم؟ داشتم لذتی می‌بردم فراتر از خواندن یک کتاب. احساسات این جمله چنان سرشار بود که جرقه‌ای زده شد و انگار که پس از سال‌ها با دوستی عزیز که سوتفاهم میان ما فاصله انداخته بود دوباره اُخت شدیم. به قول سهراب: در تاریکی آنقدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم. پس از همه‌ی آن سال‌ها‌ی تاریک احساس کردم برای لحظه‌ای به زندگی متصل شده‌ام.

#آیدا_رئیسی
August 25, 2026 120 22