ادامهی متن شماره ۴۵
به بیان دیگر، او تماشاگر را به درون اسب تروا میبرد تا شرایط تنگ، هولناک و حیوانوار پنهانشدگان را تجربه کند و عطش دیوانهوار آنان برای پیروزی در نبرد را آشکار سازد. آیا این شیوه، از منظر امروز، چیزی شبیه همان «آشناییزدایی» یا Verfremdung برشتی نیست؟
اودیسئوس در فیلم اشاره میکند که آنان در پایان عصر برنز زندگی میکنند. این توصیف، از اساس، مضحک است؛ زیرا نشان میدهد او آگاهی تاریخی کاذبی دارد. اودیسئوس، بنا بر تعریف، نمیتوانست بداند در «عصر برنز» زندگی میکند، زیرا خود بخشی از همان دوران بود و هیچ تصوری از جهانی که جنایتهایش بنیان آن را میگذاشت، نداشت.
آنچه میتوان «گناه نخستین» نامید، در همان آغاز فیلم رخ میدهد. ما سینون، سرباز جوان یونانی، را میبینیم که از اسب چوبی تروا، نیمهدفنشده در شنهای ساحل، نگهبانی میدهد. مأموریت او این است که به ترواییها بگوید یونانیان رفتهاند و اسب، هدیهای برای آشتی است که باید به داخل شهر کشیده شود. اما اودیسئوس هرگز به سینون نگفته بود که سربازان نخبهٔ یونانی درون اسب پنهان شدهاند. او میدانست گشتیهای تروا سینون را خواهند کشت و میخواست ترواییها توضیح او را باور کنند. چرا؟ زیرا اودیسئوس، احتمالاً بهدرستی، تصور میکرد اگر خود سینون به دروغی که میگوید باور نداشته باشد، هرگز نخواهد توانست دیگران را نیز متقاعد کند. دانته حق داشت که اودیسئوس را در دوزخ خود در هشتمین حلقهٔ جهنم جای دهد.
تأملات اودیسئوس در پایان فیلم، آشکارا به وضعیت امروز ما اشاره دارند. همانگونه که فریبها و دستکاریهای او پایان روح قهرمانانهٔ عصر برنز و آغاز یونان کلاسیک را نوید میداد، امروز نیز عصر ماشینهایی که انسان برای سلطه بر طبیعت و دیگر انسانها ساخته بود، رو به پایان است. ما وارد عصری تازه میشویم که دو ویژگی اصلی دارد: سلطهٔ هوش مصنوعی و گسترش فرهنگ «پساحقیقت».
از همین رو، همانگونه که در اودیسه، امروز نیز از هر سو این سخن را میشنویم که به آستانهٔ پاکشدن یک تمدن رسیدهایم؛ اما، درست مانند اودیسه، هیچ تصور روشنی از آنچه در پی خواهد آمد نداریم: تمدنی بسیار پیشرفتهتر، یا بربریتی نو، یا شاید ترکیبی بیسابقه از هر دو. در اینجا نمیتوان جملهٔ مشهور والتر بنیامین را به یاد نیاورد: «هیچ سندی از تمدن وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.»
معمولاً ایدئولوژی فقط آغاز باشکوه تمدنی تازه را روایت میکند و پسزمینهٔ تاریک آن، یعنی بربریت بنیانگذارش، را نادیده میگیرد. اما اودیسه نولان دقیقاً برعکس عمل میکند: بر جنایتهای بنیانگذار تمرکز میکند، بیآنکه حتی اشارهای به تمدنی داشته باشد که این جنایتها قرار است بنیان آن شوند.
وسوسه میشوم اودیسه را همانگونه بخوانم که فردریک جیمسون پیشنهاد میکند آنتیگونه را بخوانیم. از نظر او، آنتیگونه نمایشنامهای دربارهٔ بحران دولتشهر یونانی نیست، بلکه دربارهٔ پیدایش دولت از دل شکاف میان حوزهٔ خصوصی خانواده و حوزهٔ عمومی دولت است؛ دولتی که بدون این شکاف، اصلاً دولت نیست.
اگر اودیسه نیز صرفاً داستان اندوهبار نابودی قهرمانان عصر برنز و ظهور روح تازهٔ دروغ و فریب نباشد، بلکه همزمان داستان پیدایش تمدنی نو، یعنی یونان کلاسیک، باشد؛ تمدنی که تمام سنت غربی، فلسفه و هنر آن، بر پایهٔ جنایت و فریب بنیان نهاده شد؟ در این صورت، نوستالژی اودیسئوس برای عصر برنز، نوستالژیای دروغین است. هنگامی که وارد نظم تازه شدهایم، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد و هر تلاشی برای احیای شکوه گذشته، سرانجام به بربریتی تازه و خشن میانجامد.
در اینجا حتی فصل مشهور آدورنو دربارهٔ اودیسئوس در دیالکتیک روشنگری نیز نکتهٔ اصلی را از دست میدهد. آدورنو، اودیسه را تمثیل نهایی تمدن غرب میداند: اودیسئوس سوژهٔ بورژوایی نمونهوار است که امیال خود را سرکوب میکند و برای بقا طبیعت را به خدمت میگیرد. او برای سلطه بر دیگران و طبیعت، فریب میدهد و دروغ میگوید، اما بهای این بقا آن است که خودِ بقا به هدف نهایی تبدیل میشود؛ ابزاری که قرار بود وسیله باشد، خود به غایت بدل میشود.
اما به نظر من، دستکاریها و فریبهای اودیسئوس، و آمادگی او برای قربانی کردن جان افراد به خاطر بقای یک کل بزرگتر، چیزی فراتر از «عقل ابزاری» است. این نوعی نیرنگ است که از همان محرومیتها و فداکاریهایی که بر دیگران و حتی بر خود قهرمان تحمیل میکند، نوعی رضایت بیمارگونه به دست میآورد.
در پایان فیلم، اودیسئوس و پنلوپه پسرشان، تلماخوس، را به پادشاهی ایتاکا میگمارند و خود رهسپار غرب میشوند تا با تمام سربازانی که اودیسئوس مسئول مرگشان بوده است دیدار کنند و با آنان آشتی کنند.
2July 29, 2026 615 1 9