آدمها زندگی را آرامآرام از دست میدهند؛ امید را ذرهذره، آرزوها را رنگبهرنگ، و خویشتن را بیصدا میبازند. در لحظهای نامعلوم، در میانهی جوانی، میانسالی یا پیری، به خود میآیند و میبینند که فقط دارند زندگی را پیش میبرند، بیآنکه واقعاً زندگی کنند.
درست مثل آن مثل قدیمی اسپانیایی که میگوید:
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
«مردگانی هستند که هنوز راه میروند، و زندگانی که از درون دیگر نفس نمیکشند.»
این فروپاشی، ناگهانی اتفاق نمیافتد؛ زندگی آرامآرام، همچون مشتهای مکرر یک بوکسور صبور، روح آدمی را نشانه میگیرد و بهتدریج شکستش میدهد. انگار آدمها فقط آمدهاند تا مسابقه را به پایان برسانند.
نه برای پیروزی،
نه برای رسیدن،
و قطعاً نه برای شاد زیستن.
همهچیز در کودکی آغاز میشود؛ با آرزوهایی بزرگ و نگاهی ساده به خوبی و بدی. اما این سادگی، به مرور در بازیهای پیچیدهی ذهنی گم میشود، تا جایی که انسان نمیداند چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است.
مفهومی که من از زندگی دریافته ام، بیشتر شبیه از دست دادن است تا به دست آوردن. انگار ابتدا معصومیت، سپس زمان، و بعد آدمها و سلامتی از ما جدا میشوند. دیدن اینهمه تناقض، انسان را به مرز جنون میکشاند و اعتماد را در او میخشکاند...
تا جایی که مانند من بشود؛ کسی که اگر چاقویی در قلبش فرو ببری، خونی از او جاری نمیشود، و اگر سراسر وجودش را غرق در بوسه کنی، عشقی احساس نمیکند.
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
اینجاست که زندگی دیگر معنایی ندارد. چراکه بدترین اتفاق ممکن رخ داده: جشنِ بیمعنایی برپاست.
حالا او عشق را آزموده و ناامید شده، خوبی ساده لوحانه را تجربه کرده و از آن گریزان گشته، به زندگی اعتماد کرده و دریافته زندگی دشمنِ اصلی انسان است. بارها درِ خانهی خدا را کوبیده و یقین کرده که او وجود ندارد .
حالا با چه چیزی میخواهید او را زنده نگه دارید؟
امید؟
درمان؟
کتاب مقدس؟
حتما در گام اول او را وادار به تردید میکنید، گویی میخواهید او را برای چیزی که خودتان بدان یقین دارید به شک بندازید.
پس میگویید: که شاید اشتباه میکند.
میگویید: عشق فقط در یک نفر خلاصه نمیشود، یا بدتر: سعی میکنید ثابت کنید که او هرگز عاشق نبوده است...!
شاید هم مثل پدر دستش را بگیرید و بگویید: باید پشت درِ خانهی خدا صبر کرد تا روزی او خودش را نشان دهد!...
اما همان شب، وقتی سر بر بالین میگذارید، اشکی از گوشهی چشمانتان میچکد که حتی نمیخواهید صدای برخورد آن با بالش خیستان را بشنوید، چون میدانید حق با چه کسی بوده..!
من تنها کسی بودم که جرات گفتن حرفهایی را داشتم که شما انسانهای خودفریب حتی شجاعت زمزمه کردنشان را هم نداشتید.
زیرا من از ترس فاصله دارم و شاید ترس شما حاصل همان امیدی باشد که سالها شما را در قامت مردگانی راهرونده، و زندگانی بینَفَس، زنده نگاه داشته است.
اما من، جسارت رو به رو شدن با تنهایی مطلق را دارم؛ توان زانو نزدن در برابر بُتِ عیسی مسیح را حتی در لحظهی استیصال. قدرت به چالش کشیدن واقعیت را حتی در داستان و خیال.
و باز همه ی شما مرا انکار خواهید کرد. درست همانطور که پطرس عیسی را... حتی بعد از مرگم نیز، دوباره دروغ را در آغوش خواهید کشید، و چند باره در خیالات پرسه خواهید زد تا آن روزی که شما "بهزودی" میخوانیدش عیسی بازگردد..
اما "به زودی" برای من فقط لحظهای است که همهچیز تمام میشود. نه جهنمی هست، نه بهشتی، نه ناجی و نه شیطانی.
و در پایان، وقتی در سکوت محض فرو میرویم.
فقط یک زمزمه باقی میماند:
«هیچ چیز ارزشش را نداشت که این همه رنج بکشیم .»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری