«هیچکس جای پدر و مادر آدم را نمیگیرد. من تحت سرپرستی پدر فردیناد بودم، و شکی ندارم که او بهترین کسی بود که میتوانست مرا بزرگ کند. اما با این حال، هر روز با خودم فکر میکردم که او هرگز شبیه پدر واقعیام نخواهد شد. چون آنهایی که والدین خونی ما نیستند—حتی اگر سرپرستمان باشند—نوعی محبت پنهان نسبت به ما دارند، محبتی که از دلسوزی میآید. چون همیشه در ذهنشان هست که ما کسی را نداریم.
و خب، این طرز فکر گاهی به مهربانی بیشتر هم ختم میشود؛ مثل پدر که با وجود ناتوانی من در درس خواندن، باز هم دوستم داشت. وقتی نمرات بدم را میدید، فقط سکوت میکرد؛ نه توهینی، نه کتکی.
شاید اگر پدر واقعیام اینجا بود، برخوردش متفاوت میبود. شاید بدون آن دلسوزی، محکم در گوشم میزد، یا وقتی خسته و کلافه بود، سرم داد میکشید.
والدین واقعی میدانند فرزندشان تنها نیست، چون خودشان هستند که در برابر دنیا از او محافظت میکنند. برای همین، عشقشان گاهی دلسوزانه نیست، بلکه عمیق و متضاد است؛ عشقی که در دلش رگههایی از خشم و نفرت هم هست.
میدانید چه میگویم؟ همانطور که شما میگویید، پدر و مادرها بخشی از وجود آسیب دیدهشان را ناخودآگاه با فرزندانشان شریک میشوند. و همین است که گاهی زخمهایی عجیب به ما میزنند؛ نه برای فرار، بلکه برای تسکین خودشان.
آنها فراموش میکنند که بچهها کودک نمیمانند. و همیشه فکر میکنند خودشان قرار است ما را از زخمهایی که زدهاند، شفا دهند. اما نه دنیا آنقدر فرصت میدهد، نه ما آنقدر کودک میمانیم.
از یک جایی به بعد، تربیت فرزند با آسیب زدن به او قاتی میشود؛ و همه چیز گم و گور میشود.
اما این آسیبها از جنس نفرت نیستند. اینها عشقاند، عشق خالصانه، بیپرده، درست از همان نوع که بین آدمها جاری است. عشقی که گاهی در دلش نفرت هم هست، اما نه از ما، بلکه از خودشان.
برای همین میگویند: فرزند، تکهای از وجود پدر و مادر است.
حالا فکر میکنید آنها با خودشان مهربان هستند که بخواهند با ما هم مهربان باشند؟ نه، هرگز. اما در عوض، هیچ وقت خودشان را رها نمیکنند، و ما را هم رها نخواهند کرد .
با عشق یا با نفرت، از دور یا از نزدیک، با دستانی پر یا خالی، همیشه هستند. فقط بودنشان کافی است برای اینکه بفهمیم ما تکهای از وجود کسی هستیم که حتی در مرگ هم به ما فکر میکند.»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
25May 29, 2025 2.2K 14