پدرم وقتی کودک بودم برایم داستانی میگفت. او تنها کسی بود که میدانست من عاشق شخصیتهای ابرقهرمانی هستم...
میدانست دوست دارم بال داشته باشم و شبها از پنجرهی اتاقم پرواز کنم، یا مثلاً نامرئی شوم و کسانی که نمیشناسم را تا تنهاییشان دنبال کنم...
پدرم یک شب برایم داستانی تعریف کرد...قصه دربارهی پدربزرگم بود که آن زمان سالهای آخر کارش را بهعنوان نظافتچی در بیمارستان شهر میگذراند؛ مردی آرام با ته ریشهای زبر سفید که وقتی مرا میبوسید، صورتم را قرمز میکرد...
پدرم میگفت: «پدربزرگ نیرویی دارد که هیچکس از آن خبر ندارد.
او یک ابرقهرمان است، با بالهای نامرئی که کسی آنها را نمیبیند...»
من فکر میکردم اگر کسی ابرقهرمان باشد، چرا باید نظافتچی یک بیمارستان بماند؟!
ولی پدرم اصرار داشت که پدربزرگ میتواند پرواز کند و در یک چشم به هم زدن به آن سوی دنیا برود؛ مثلاً به پورتوریکو... یا حتی به مصر برود و بالای اهرام ثلاثه بنشیند...
درست همانطور که من دوست داشتم...
شاید هم میتوانست هر لحظه که میخواست غیبش بزند
و هرگز جایی را نظافت نکند...
پدرم معتقد بود زندگی یک زجر است، چیزی شبیه به یک تنبیه که اگر بدانی همیشه قدرتی داری که هر زمان خواستی میتوانی از آن استفاده کنی، خیلی راحتتر با آن کنار میآیی.
یک ابرقهرمان میداند هر زمان که اراده کند، میتواند از این زندان پرواز کند یا برای همیشه نامرئی شود. میداند میتواند در برابر ظلم قیام کند و میداند همیشه زورش به آن مستی که شب به او بدوبیراه میگوید میرسد.
پدرم میگفت: «قدرت هرگز دیده نمیشود، بلکه احساس میشود.
تمام تمنای ما از این است که نگرانیم زورمان نرسد...تا از جایی که هستیم تکان بخوریم، ولی وقتی احساس کنیم یک ابرقهرمانیم، دیگر آزرده نمیمانیم، درست مثل پدربزرگ...»
حالا بعد از سالها فهمیدم پدرم هم همیشه یک ابرقهرمان بود. او هم میتوانست اگر میخواست، نامرئی شود تا من یا مادرم هیچوقت او را نبینیم. میتوانست پرواز کند و هر کشوری که دوست دارد را ببیند.شاید برای همین همیشه در خانه ماند تا این عشق فرسوده را تحمل کند.
شاید برای همین از تفریحاتش میزد تا خواهرم به کالج دلخواهش برود. شاید برای همین دوشنبهها کل حیاط را هرس میکرد...چون احساس کرده بود هر وقت بخواهد، میتواند برود...مثل تمام ابرقهرمانها که قدرتشان را میدانند...
ولی من عادی بودم. قدرت یک ابرقهرمان را نداشتم. فقط دوست داشتم بال داشته باشم. دوست داشتم یک شب نامرئی شوم و دیگر باز نگردم. دوست داشتم به تبت بروم یا به سردترین جای جهان فرار کنم...
کسی که بخواهد به داشتن قدرت تظاهر کند، از کسی که قدرت دارد خطرناکتر است؛ درست مثل من که از یک ابرقهرمان واقعی خیلی خطرناکتر بودم...
من قدرتم را احساس نمیکردم، برای همین میخواستم آن را نشان دهم...اصرار داشتم بال داشته باشم، چون به خودم شک داشتم...این دانستن و ندانستن باعث میشود پرواز کنم و یک روز که خورشید طلوع کرد، برای همیشه نامرئی شوم،تا قدرتی که هرگز احساس نکردم را، برعکس پدرم یا پدربزرگم، نشان دهم...بالهایم را باز میکنم و دیگر خودم را در آینه نمیبینم.
حالا همهجا هستم و هیچجا نیستم...
خودم هستم و دیگر خودم نیستم،
درست مثل ابرقهرمانی که همیشه میخواستم باشم...
یک زمانی فکر میکردم اینکه آدم بتواند به مدارج بالا برسد، یعنی کار بزرگی کرده است. عادت به مقایسه کردن داشتم. اینکه همیشه میپرسیدم بزرگترین کاری که یک انسان میتواند انجام دهد چیست؟!
حالا میفهمم قهرمانان واقعی کسانی مثل پدرم و پدربزرگم بودند. قهرمان واقعی کسی است که فقط میتواند طاقت بیاورد. میتواند بماند و از قدرت نامرئی شدنش استفاده نکند.
بزرگترین کاری که هر شخص میتواند انجام دهد،
ادامه دادن است...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
31July 8, 2025 2.6K 18