پیکاسو خیره به آینه!
دوره راهنمایی اولین معلم زبانی که داشتیم مثل همه معلم زبان ها چشم های روشنی داشت! یعنی من در تمام طول تحصیل، معلم زبان هایم چشم هایشان روشن بود و این برایم یک قاعده کلی شده بود. جوری که اگر به من بگویید یک معلم زبان وجود دارد که چشمهایش تیره است، می گویم "واقعن؟! میشه ببینم؟!" بیخود قضاوت نکنید که استقرایِ بی موردی کرده بودم! خودتان مگر با دیدن چندتا کلاغ سیاه فکر کردید "کلاغ ها سیاه هستند"!
القصه. اولین معلم زبان مدرسه مان قد بلند بود با چشم های روشن و مقنعه ی پف پفی! اما چیزی که باعث شده تصویرش در ذهن من بماند اینها نبود. بلکه اشتیاق عجیب و غریب اش به کلاس بود. هربار با کله می دوید و می پرید توی کلاس و لبخند می زد و کیفش را محکم بغل می کرد. من از چشم های پر از شور و اشتیاقش سر در نمی آوردم. یعنی به نظرم بی معنی بود که یک معلمی اینجوری با اشتیاق و لبخند بپرد توی کلاس. مگر کلاس ما چه داشت که اینجوری ذوق مرگ می شد! یه چیزی بود مثل درس روش های پیشگیری از یخبندان در جهنم* دیگر! به اضافه ی یک سری تمرین عبوس و بی معنی که باید حل می کردیم. و دیکته سختی از زبانی که معلوم نبود مردمش چرا چیزهایی را می نویسند که تلفظ نمی کنند و چیزهایی را تلفظ می کنند که نمی نویسند! ما هم که همان دانش آموزان بازیگوش هفته قبل بودیم. که بیشتر تمرین ها را همان موقع یواشکی توی جامیزی حل می کردیم. چون تمام هفته مشغول شیطنت و کارهای مهمتری بودیم! بعضی هامان هم هر کتابی را می خواندیم جز کتاب درسی! یعنی همین که این کتاب را مجبور بودیم که بخوانیم دلیل کافی بود که نخوانیمش! خلاصه که این با شوق پریدنش توی کلاس برایم مرموز و معما بود. جوری که بعد این همه سال هنوز هم توی ذهنم عجیب است. انگار یکی پشت در کلاس پاهاش را بسته بود و گفته بود نمی توانی وارد کلاس شوی و همین که آن بند نامرئی پاره می شد می پرید و پروازکنان و با شور و هیجان می آمد تو و کیفش را محکم بغل میکرد. خب که چی دختر جان؟! الان از چی ذوق کردی؟!
یکبار هم که دیر رسیده بود و ناظم به خاطر سروصدا حسابی حالمان را گرفته بود و برایمان خط و نشان کشیده بود، با خروج ناظم، با شوق و خندان پرید توی کلاس و با چشم های روشنِ خندانش زل زد به چهره های مغموم ما که شبیه ملانکولیِ ادوارد مونش روی نیمکت هامان نشسته بودیم و عین نقاشی های آبرنگی وا رفته بودیم؛ انگار که روی پرتره های دوره آبیِ پیکاسو باران باریده باشد، یا فرانسیس بیکن در اخرین نگاهش به پرتره "جورج وایر، خیره به آینه" فرچه را پرتاب کرده باشد روی بوم! با این حال جوری با لبخند و شعف زل زد به چهره های پکر ما و با شوق فریاد زد "هاو آررر یووو تودی ی ی؟" گویی چون ایشان وارد کلاس شده و درس شوقناک و شعفناکِ زبان انگلیسی شروع شده باید الان ذوق کنیم و پرتره های پیکاسو و خط و نشانِ ناظم اخمو را از یاد ببریم. ما هم که بلد نبودیم "آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است" به انگلیسی چه می شود!
این ترم ولی که برای اولین بار یک کورسی که دوست داشتم درس می دادم معمای آن معلمِ شادان و غزلخوان برایم حل شد. تازه سطحی از لذت و اشتیاق برایم مکشوف شد که قبلش اصلن نمی دانستم که وجود دارد! یعنی حتا نمی دانستم که سطوحی از لذت و اشتیاق وجود دارد که نمی دانستم! یعنی حتا نمی دانستم که نمی دانستم که ....!!!** از ظن خودم یارش شدم و فهمیدم که ماجرا چه بود! چطور آن وقت نفهمیده بودم! معلوم است که حتما تخصص و علاقه اش زبان بوده و مجبورش کرده بودند در مدرسه دیگری روش پیشگیری یخبندان در جهنم یا جذب سرمایه برای هموارسازی اورست درس بدهد. و حالا برای اولین بار چیزی که واقعا دوست داشت درس می داد و لذت می بُرد. همین بود که نمی خواست هیچ جوره فریاد های ناظم اخمو عیشِ کوچکش را مکدر کند. از ذوقِ کاری که دوست داشت بود که خندان و با هیجان می پرید توی کلاس و کیفش را محکم بغل می کرد. (هرچند دلیل این آخری را باز هم نفهمیدم!)
* مجبورم چون عنوان هر کورس دیگری اینجا می گذاشتم ممکن بود به یکی بر بخورد!
**کاربردی از
fofo...f(x)
2
2May 2, 2026 414 1