درخت مردگی، درخت زندگی! گمان کنم همه اهالیِ محل، مرا در حال نوازش… — جهت هفتم — TG.ME

درخت مردگی، درخت زندگی! 
 
 
گمان کنم همه اهالیِ محل، مرا در حال نوازش شمشادها دیده باشند، چه باک! رابطه خوب من با درخت ها بر کسی پوشیده نیست(+)! همه ی درخت ها به جز دوتا!
احتمالن اولین درختی که هر آدمی عاشقش می شود بید مجنون است. شاید چون زیباست و عاشقش شدن کار راحتی است. فکر می کنم حول و حوش نوجوانی از هرکسی بپرسی درخت محبوبت؟ می گوید بید مجنون! حق داریم خب، الحق هم درخت زیباییست. خودم کلی خاطره دارم از یکی شان. درخت بعدی که قلب مرا از آن خودش کرد، یک سپیدار بلند بود. خوب یادم هست در باغی دراز کشیده بودم و به آسمان بالای سرم خیره شده بودم، که برق برگ هایش مرا گرفت. بازتاب نور خورشید به پشت نقره ای برگ ها که زیر نسیم می رقصیدند دل هر عابری را می لرزاند. پرسیدم نام این دلبر رعنا چیست، گفتند سپیدار. برازنده اش بود، بهش می آمد؛ به خاطر سپیدی پشت برگ هایش در تلالو آفتاب. درخت بعدی که عاشقش شدم از سر شکمویی و تنبلی بود. شکمویی چون از میوه اش خیلی خوشم می آمد و تنبلی چون گفتند هر سه ماه یک بار آب لازم دارد! البته اگر بخواهم با خودم صادق باشم چیزی که از همه بیشتر درش دوست می داشتم عطر پسته های نارس بود که هوش از سر می ربودند. درخت بعدی هلو بود، وقتی اولین بار زیرش چای هلو مهمان ام کردند، عطر چای اش جوری بود که نمی شد دلباخته اش نشد. البته خب آن وقت، فصل هلو نبود وگرنه شاید عاشق خودِ هلوها می شدم! درخت های زیادی هستند! مثلن درخت سکویا که اصلن ندیده ام اش! ولی ندیده عاشق اش شدم! لانگ دیستنس! چرا که نه! فرقش با بقیه درخت ها این بود که هر درختی را می توانستی در خانه ات بکاری، ولی در سکویا باید خانه ات را می کاشتی! القصه این طور که دارم به خاطر می آورم فکر کنم درختی نیست که ببینم (یا نبینم!) و عاشقش نشوم! به جز دوتاشان!
یکیش درخت گلی بود که چندسال پیش نهالش را در باغچه کوچولوی دم درب کاشتیم. منتظر بودم سال بعد گل بدهد ولی نداد. حتا لاغرتر و نحیف تر شد. پاییزش قشنگ شده بود؛ نیمچه درختْ همه برگ های فسقل اش رنگارنگ شده بودند. همان باعث شد باز هم منتظر بمانم. بهارِ بعد هم نه قد کشید نه گل داد، بهار بعد و بهار بعدش هم، آخرهای زمستان تصمیمم را گرفتم دیگر. یک روز که از جلوی قد و قواره نحیف اش رد می شدم به همراهان گفتم امسال این را می کَنَم و جایش درخت بهتری می کارم. نه که مثل فیلم "درخت گلابی" بخواهم بترسانمش، نه! واقعن دیگر صبرم تمام شده بود. ولی جنگ شد و رنج شد و درخت بالکل از یادم رفت که رفت. شانس آورد! قسر در رفت! تنها موجودی که ازین جنگ منتفع شد! امروز چشمم بهش افتاد و ناگهان "دیدمش"! شاخ در آوردم! چه شاخه گسترده و غنچه داده ووروجک! دلم تازه شد و گفتم خوب شد دور نینداختمش.
 
درخت دومی که کینه دیرینه ازش داشتم و هیچ جور ازش دلم خوش نمی شد و خوشم نمی آمد سرو طبری/خمره ای بود. حالا همین جوریش که سروها درختان فت و فراوانی هستند و به جز در ادبیات، چندان طرفدار پر و پاقرصی ندارند!!! اما نمی دانم با این یکی چه پدرکشتگی ای داشتم! راستش چرا می دانم! دلیلش را می دانم. ازش بدم می آمد چون همیشه توی قبرستان ها دیده بودمش. پای قبور مردگان. برای همین حس می کردم درخت مردگی ست. توی دلم اسمش را گذاشته بودم "درخت مردگی" چون مرا یاد قبرستان می انداخت. عطرش برایم عطر مردگان بود و ته دلم هیچ جور باهاش صاف نمی شد. درخت طفلکی! تا اینکه دیشب تصادفی دیدمش و باهاش آشتی کردم! توی بوستانی توجه ام را جلب کرد. در حالی که با کراهت از کنارش می گذشتم میوه زشتش را چیدم و پوستش را لمس کردم. بر خلاف انتظارم چه عطری زیر آن زشتی نهفته بود! میوه اش را زغنبوت نامیده بودم! بس که بی صورت و بد فرم بود. تفننی چیدمش و بازش کردم و بوییدمش. چه عطر مسحورکننده ای! دلت می خواست تا ابد مشامت را پر کند. جستجویش کردم و دانستم اتفاقن اسمش "درخت زندگی" است. در معابد و نیایش گاه‌ها می روید و میوه اش عودی معطر است. همان جا دلم باهاش صاف شد. خدا را شکر، در این بهار دیگر با هیچ درختی پدرکشتگی ندارم!
 
❤8🔥1
April 13, 2026 298 4