"روزی از این تلخ و شیرین روزها"
لیوان تلخ چای را دست گرفته ام آمده ام پشت پنجره. و خوب می دانم اکنون دیگر هیچ حقیقتی در جهان واقع این تلخی را شیرین نخواهد کرد. پس به دنبال خاطره ای می گردم تا در لیوان چای بریزم. خاطره ای قدری شیرین. زود باش تا سرد نشده.
از خوابگاه متنفرم ولی عجیب است که خاطره ای را که برایم می یابد مربوط به خوابگاه است. برای دوره مطالعاتی چند هفته ای در دانشگاهی دور مهمان ایم. و خاطره ی یافته شده در خوابگاهش است. با دوستم رفته ایم خرید. و چون هنوز یخچال شخصی توی اتاق نداریم از بالکن استفاده می کنیم. بالکن خنک است خوشبختانه. اگر در یخچال مشترک بگذاریمشان چیز زیادی ازشان نمی ماند. توی همین چند روز که اینجاییم، آزموده ایم! ساکنین محترم فکر می کنند یخچال مشترک، خیرات روی قبور است! فقط چیزهای بدمزه یا کپک زده باقی می مانند! حالا بالکن پر شده از میوه ها و سبزی های رنگارنگ. رنگارنگی سبزی ها و میوه ها در خاطره، که ذهنم بر آن تاکید می کند یعنی من عاشق زندگی هستم، مثل یک تصویر آبستره سیاه سفید، با رنگ های اغراق شده مختص میوه ها و لب ها، یا مثل عاشقی که به معشوقش می گوید "من عاشقت هستم" در حالی که خوب می داند این اخرین بار است که این جمله را می گوید، خوب می داند همه چیز از دست رفته است... از آشپزخانه تا اتاق راه طولانی است که ما آنرا مثل سعی صفا و مروه بارها طی می کنیم تا شام اماده شود، در یکی از این سعی ها، کنسرو ماهی می ترکد و می چسبد به سقف، یک سعی دیگر، نیمی از کتلت ها سوخته است، دست آخر یک بشقاب کتلت را با عبور از وادی گرسنگان که در راهرو یکی یکی ازش کش می روند به اتاق می رسانیم، چندتایی ته بشقاب هست، می شود سیر شد. گرسنگانی که در اتاقِ این خاطره هنوز در انتظار رسیدن بشقاب اند، حالا همه بسیار تغییر کرده اند. جوری که اگر برگردند به جهانِ این خاطره بعید است خودشان را بشناسند! روزگار کلی آنها را بالا و پایین کرده و سر به سرشان گذاشته و انقدر ذهن شان را از دردسرهای کوچک و بزرگ انباشته که ممکن است حتا این خاطره را به خاطر هم نیاورند. اینها احتمالن شامل حال خودِ به خاطر آورنده خاطره هم می شود! دور سفره نشسته ایم و لقمه می گیریم.
دوست صمیمی ام که چند ماهْ پیش برادری را از دست داده هنوز با هر بهانه یاد خاطره ای می افتد و گاه و بی گاه می زند زیر گریه. برای همین این لیوان چای که خواسته با این خاطره شیرین شود، قدری هم شور است. من برای همراهی با او برادری می سازم و به کشتن اش می دهم! چه فرقی می کند! به خصوص اگر طبق آن آزمایش فرضیِ راسل جهانْ همین پنج دقیقه پیش با همه خاطراتش خلق شده باشد. او هم که به خاطراتِ نداشته من دسترسی ندارد. پس برادر بزرگتری می آفرینم که در تصادف کشته شده. ولی مادرم برای دیدن ما به خوابگاه می آید. و خاطره ی خلق شده ی من بین الاذهانی نیست. پس به داستان، این نکته مفید را اضافه می کنم که بعد از مرگش خانوادگی تصمیم گرفتیم درباره این موضوع حرف نزنیم. دوستم ولی طاقت نمی آورد و به مادرم ابراز تاسف می کند برای از دست دادن پسرِ نداشته اش. مادرم هاج و واج مرا نگاه می کند. با انفجار خنده من، حباب راسل می ترکد و حقیقت لو می رود. دوستم که می فهمد سر کار رفته، حسابی می خندد. بعدِ مدت ها چشم های دوستم خندان اند. به نظر می رسد از نمردن برادری که نداشتم شاد است. یعنی لاقل ازاینکه عدم نمی تواند معدوم شود خشنود شده و نفس راحتی کشیده! به همین راحتی از عدم به وجود رسیده، به وجودِ شادی، شادیِ «سالبه به انتفاع مقدم»! شادی غریزیِ این دانش توتولوژیک که کسی که وجود نداشته هرگز نمی تواند بمیرد! یعنی عدمْ نامیرا و جاودانه است! و ازین رو شادی آور! وقتی بفهمی که معدوم از اول عدم بوده و اصلن آلوده ی وجود نبوده شاد می شوی! خوشا عدمِ نامعدومی که شادتر از وجود معدوم ماست! زهی مراتب عدمی که شادمانه تر از وجود است!
و زندگی کماکان همین است. تلخ و شیرین. و گاهی هم شور. سرگردان بین تناقضِ عدم های نامعدوم و وجودهای معدوم ....
زندگی کماکان همین است و ما کماکان از دست می دهیم. برادرانی را که داریم. و برادرانی را که نداریم.
6
5
1
1November 27, 2025 416 5