متن شماره ۴۲ خوانش الیزابت هاول از مفهوم همانندسازی با پرخاشگر در… — دوزیپوس — TG.ME

دوزیپوسمتن شماره ۳۹ آلبر ممی در استعمارگر و استعمارزده کمک می‌کند یک تناقض عجیب را بفهمیم: اینکه سوژه استعمارزده ممکن است علیه استعمارگر مقاومت کند، ولی همچنان حول خود استعمارگر سازمان پیدا کرده باشه. استعمار فقط از بیرون سلطه اعمال نمی‌کند؛ بلکه تصویر فرد از خودش،…
متن شماره ۴۲
خوانش الیزابت هاول از مفهوم همانندسازی با پرخاشگر در اندیشه فرنزی، نشان می‌دهد که پس از تجاوز یا آزار جنسی، متجاوز می‌تواند همچنان به‌مثابه حضوری سازمان‌دهنده در جهان روانی بازمانده باقی بماند. متجاوز دیگر صرفاً فردی نیست که در گذشته خشونتی اعمال کرده است؛ بلکه می‌تواند به بخشی از ساختار درونی سوژه تبدیل شود. صحنه تروما می‌تواند همچنان شرم، ترس، خشم، جنسیت، تصویر فرد از خود و نحوه رابطه او با دیگران را سازمان دهد.

هاول این وضعیت را از طریق گسست توضیح می‌دهد. هنگامی که فرد تحت فشار شدید تروما قرار می‌گیرد، روان او ممکن است به‌طور افراطی بر خواسته‌ها، حرکات، تهدیدها و امیال پرخاشگر متمرکز شود. روان برای بقا می‌کوشد پرخاشگر را بخواند، او را پیش‌بینی کند و جایگاه او را درونی سازد. در این فرایند، پرخاشگر وارد جهان درونی فرد می‌شود. هاول این وضعیت را به صورت ساختاری گسسته توضیح می‌دهد که از «حالت‌های خودِ قربانی» و «حالت‌های خودِ آزارگر» تشکیل شده است: بخشی از خود همچنان ترسیده، درمانده یا آسیب‌دیده باقی می‌ماند، و بخشی دیگر صدای پرخاشگر، نگاه او، تحقیرش، خشونتش یا مطالبه‌اش را با خود حمل می‌کند.

این بدان معناست که بازمانده ممکن است حتی پس از پایان یافتن واقعه بیرونی، همچنان در نسبت با متجاوز زندگی کند. احساس او نسبت به خود می‌تواند حول آن واقعه سازمان یابد: به‌عنوان کسی که مورد تجاوز قرار گرفته است، کسی که دیگر نباید هرگز ضعیف باشد، کسی که باید همه‌چیز را کنترل کند، کسی که باید از میل و خواستن فاصله بگیرد، یا کسی که باید ثابت کند آسیب، او را ویران نکرده است. متجاوز در اینجا جایگاهی مرکزی دارد؛ نه به این دلیل که به‌طور فیزیکی حاضر است، بلکه به این دلیل که رابطه تروماتیک درونی شده است.

از این منظر، تروما جهانی درونی می‌سازد که در آن پرخاشگر همچنان جایگاه مرکزی را اشغال می‌کند. بازمانده ممکن است در برابر او مقاومت کند، از او متنفر باشد، او را طرد کند، یا بکوشد اثر او را از بین ببرد؛ اما صحنه روانی همچنان می‌تواند حول او سازمان یافته باشد. مسئله صرفاً خاطره آن واقعه نیست؛ مسئله این است که آن واقعه چگونه روابط درونی سوژه را شکل داده و چگونه جایگاه متجاوز را در مرکز این روابط تثبیت کرده است.

کار روانکاوانه، در این معنا، ناظر به شل کردن و بازسازمان‌دهی این ساختار درونی است. هدف آن است که سوژه دیگر عمدتاً از طریق جایگاهی که در صحنه تروما به او تحمیل شده تعریف نشود. در زبان هاول، این یعنی کار کردن بر روی حالت‌های گسسته قربانی و آزارگر، تا بازمانده به‌تدریج بتواند به زندگی روانی‌ای دست یابد که دیگر حول حضور درونی متجاوز سازمان نیافته است. آزادی در اینجا یعنی فرد بتواند میل بورزد، رابطه برقرار کند، به یاد آورد و آینده‌ای را تصور کند، اما از جایگاهی که دیگر حول متجاوز سازمان‌دهی نشده است.
❤5
June 10, 2026 915 4