متن شماره ۳۹
آلبر ممی در استعمارگر و استعمارزده کمک میکند یک تناقض عجیب را بفهمیم: اینکه سوژه استعمارزده ممکن است علیه استعمارگر مقاومت کند، ولی همچنان حول خود استعمارگر سازمان پیدا کرده باشه. استعمار فقط از بیرون سلطه اعمال نمیکند؛ بلکه تصویر فرد از خودش، میلهاش، زبانش و تخیل سیاسیاش رو هم شکل میدهد. برای همین، مقاومت از یک نقطه پاک و بیرون از استعمار شروع نمیشود؛ از درون جهانی شروع میشود که خود استعمار ساخته است.
این مسئله تو بحث ممی درباره همانندسازی و شورش روشنتر است استعمارزده اول ممکن است تلاش کند شبیه استعمارگر شود: زبان، فرهنگ، ارزشها و تصویر او از تمدن را بگیرد. وقتی این مسیر شکست میخورد، علیه استعمارگر برمیگردد. اما حتی در این برگشت هم هنوز ردّ استعمارگر باقیست؛ استعمارگر همچنان دشمن، مدل، آینه و مرکز صحنه است.
اینجاست که قیاس روانکاوانه مهم میشود. در روانکاوی، مقاومت گاهی دقیقاً همان چیزی را حفظ میکند که سوژه فکر میکند دارد با آن میجنگد. انسان میخواهد از یک تکرار بیرون بیاد، اما شکل مقاومتش خودِ آن تکرار را زنده نگه میدارد. مقاومت ضداستعماری هم میتواند همینطور عمل کند: میخواهد از استعمار بیرون بزند، اما چون خودش را تماماً در نسبت با استعمارگر تعریف میکند، استعمارگر را دوباره در مرکز جهان سیاسی و روانی خودش نگه میدارد.
پس مسئله فقط این نیست که کسی با استعمار مخالف است یا نه. مسئله عمیقتر این استکه آیا میتواند تخیل خودش را از مرکزیت استعمارگر آزاد کند یا نه. وگرنه حتی مفاهیم ضداستعماری مثل ملت، اصالت، دین، مقاومت و تمدن هم میتوانند داخل همان صحنه استعماری گیر کنند: در محتوا و ظاهر علیه استعمارگر باشند، ولی در فرم، دوباره خود استعمارگر را به مرکز معنا تبدیل کنند.
4
1June 10, 2026 605 5