بالاخره بعد از سه ماه، حضوری رفتم مدرسه
صبح زود سنگین از خواب بیدار شدم. توی مغزم غر میزدم که الان چه وقت مدرسه رفتن است. صبحانه خوردم و آماده رفتن شدم. تمام مسیر خواب روی پلکهایم سنگینی میکرد. مدرسه خلوت بود، ظاهراً زود رسیده بودم. پرده را کنار زدم و پنجرهی رو به حیاط زیبای مدرسه را باز کردم. خنکای نسیم صبح خواب را از سر چشمانم پراند. همکاران یکی یکی آمدند، بچهها هم. این هم از آن تجربههای شاید تکرار نشدنی باشد که کلاس دوازدهم رو شروع کنی در حالیکه بچهها هنوز امتحانهای یازدهمشان را ندادهاند. چهها که ندیدیم.
زنگ کلاس را زدند. وارد راهرو شدم و از بچهها پرسیدم کلاسشان کدام است. با هم وارد کلاسی شدیم که قرار است چند ماهی را کنار هم یاد بگیریم. یکی یکی اسمهایشان را پرسیدم تا یخ نگاههامان شکسته شود. کلاس را شروع کردم. دیگر از خواب و رخوت خبری نبود. گویی بعد از ماهها جان گرفته باشم. هر لحظه که از کلاس میگذشت، انرژی و توانی میشد که زنده و زندهترم میکرد.
بعد از ظهر که به خانه برگشتم، سرشار از انرژی به این فکر میکردم که کلاس حضوری مدرسه چه دارد که هیچ صفحه نمایشگری نمیتواند جایش را پر کند، آن هم در زمانهای که دانشآموزان با این همه فیلم و کلاسهای آموزشی آنلاین میتوانند فیزیک را به راحتی بیاموزند. معلمان هم در مقابل مانیتور و دوربین رو به چشمان مجازی می توانند تدریس کنند و بروند.
در نگر من آن چیزی که در کلاس اتفاق میافتد چیزی از جنس حضور و ارتباط است. دیدن نگاه ذوقزده دانشآموز وقتی نکتهای را میفهمد، مشاهده لبخند رضایتش بعد از حل یک سؤال، دیدن بهت و گیجی مغزش وقتی از چشمانش بیرون میزند، یعنی نفهمیدم؛ شوخیها و خندههایی که میان درس رد و بدل میشود، دیدن حتی اخم و بیحوصلگیشان؛ تیکههایی که به خودشان و معلم میاندازند. شنیدن دردلهایشان، همه اینها بخشی از فرایند یادگیریاند. بخشی که در هیچ فیلم آموزشیای جا نمیشود.
سه ماه از فضای مدرسه دور بودم. جنگ و اضطراب و ابهام بخشی زیادی از انرژیام را تحلیل برد. اما کلاسهای حضوری این هفته بخشی از آن انرژی را به من برگرداند. انگار میان هیاهوی این روزها، چند ساعت نشستن کنار نوجوانهایی که هنوز برای فهمیدن، سؤال میپرسند و برای آیندهشان رویا دارند، چیزی را در من زنده میکند که در هیچ جای دیگری پیدا نمیکنم.
شاید برای همین است که بعد از بیست سال تدریس هنوز وقتی زنگ کلاس میخورد، اتفاقی فراتر از درس دادن برای من رخ میدهد. من در مدرسه فقط فیزیک یاد نمیدهم؛ هر روز چیزی از یادگیری، از امید و از زندگی میآموزم. انگار در میان پرسشها، خندهها، شیطنتها و رؤیاهای دانشآموزانم، زندگی را دوباره مزهمزه میکنم.
✍🏻 اعظم حشمتی
@Zir0va
32
1June 11, 2026 564 12 4