شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴
مثل شنبه هر هفته، راهی مدرسه شدم. زنگ دوم سر کلاس دوازدهم ریاضی بودم، نیمی از کلاس گذشته بود و بچهها مشغول حل تمرین بودند. سوگند دست بالا برد و با اشاره خواست که بیاید پیش من.
آمد و در گوشم گفت: «که خانم پاستور رو زدن». شوکه از حرفش، پرسیدم: «از کجا فهمیدی؟» و جواب داد که یکی از بچهها از بیرون کلاس به او گفته. گفتم فعلن چیزی نگوید و بنشیند. سریع گوشیام را از کیفم درآوردم، دیدم خواهرم تماس گرفته. دلم به شور نشست. تماس گرفتم، وصل نشد. اینترنت را روشن کردم قطع بود.
دل به دریا زدم و به بچهها گفتم اگر گوشی همراهتان هست چک کنید ببینید آنتن هست یا نه. کلاس وِلوِله شد. بعضیها هنوز نت داشتند. خبر تایید شد. جنگ شروع شده بود. دستهایم به لرزه افتاد. برای منی که با شروع جنگ ۸ ساله پا به دنیا گذاشته بودم و زیر بمبارانهای دههی شصت تهران کودکیام را گذرانده بودم، کابوسی قدیمی سربرآورده بود. ترس از چشمهایم و از رنگ صورتم بیرون زده بود.
زنگ تفریح را زدند. خودم را به دفتر رساندم ببینم چهخبر است. از احوال همکاران متوجه وخامت اوضاع شدم. تلفنها همه قطع بود. اجازه خروج از مدرسه صادر نشده بود. مدرسه در حال هماهنگی با آموزش و پرورش بود. اما مادران به هیچ مجوزی نیاز نداشتند. پیش از همه خبردار شده بودند و خود را به مدرسه رسانده بودند.
مجبورمان کردند برویم سر کلاس تا اداره مجوز تعطیلی مدرسه را بدهد. کلاسها را دیگر نمیشد جمع کرد. سر کلاس دوازدهم تجربی رفتم. نای حرف زدن نداشتم. نگرانیام در حیرانی چشمان بچهها گره خورد. نفهمیدم چه شد که دیدم توسط شاگردانم نفر به نفر در آغوش کشیده میشوم. مجوز ترک مدرسه صادر شده بود. هیچوقت فکر نمیکردم روزی چنین خداحافظی دلهرهآوری با عزیزانم داشته باشم.
از پلهها پایین رفتم. جلوی در راهرو صورت آشنایِ نگرانی دیدم که دستش را به سمتم دراز کرده بود. خواهرم بود. خبر را که شنیده بود، خود را به من رسانده بود. به خنده گفت: «رنگ صورتت کجا رفته، بدو بریم.» از همکاران و بچهها خداحافظی کردم و از مدرسه خارج شدم. سوار ماشین شدیم. خیابان پر بود از پدران و مادران نگران. مادرانی که جلوی در مدرسه در انتظار بودند، پدرانی که با موتور پی بچههایشان آمده بودند که شاید سریعتر پناهشان دهند.
رسیدیم نزدیک خانه، خیابان و کوچه پر شده بود از آدمهای که تند میرفتند به سمت مأمنی امن. از پلههای خانه بالا نرفته بودم که صدای انفجار وحشتناکی درجا خشکاندم. پی مادرم گشتم، نبود. به سمت خیابان دویدم. دیدمش، به سمتش دویدم که انفجار دوم دلم را لرزاند. خریدهایش را از دستش گرفتم و گفتم سریعتر بیا. گفت: «مادر من که پام نمیگیره از این تندتر بیام».
صدای انفجار سوم وحشتناکتر بلند شد. جمعیت داخل خیابان جیغ میکشیدند و هر یک به سمتی میدویدند. رسیدیم زیر سقف خانه. دست و پای چپم بیحس شده بود. تلفنها قطع بود و بیخبری نگرانی را دو چندان میکرد.
آن روز نمیدانستم قرار است تا چهل شب زیر موشک باران زندگی کنیم. آن روز نمیدانستم، دانشآموز مدرسه کناریمان زیر آوار خانهشان، زندگیاش برای همیشه تمام میشود. آن روز فکر نمیکردم شبی که انبارهای نفت پالایشگاه را بزنند، از پشت پنجره خانه شاهد آسمان گُر گرفتهای باشم که هُرم انفجار و آتش درها و شیشههای خانه را بلرزاند و مردم را آوارهی خیابانها کند. آن روز فکرم به این نمیرفت که دانشآموزم وقتی از مدرسه به خانهشان پناه میبرد، نرسیده به سر کوچه شیشههای خانهشان فرو میریزد. کجا فکرش را میکردم شبها سر روی بالش نگذاشته، صدای عبور جنگندهها از آسمان شهر، این طور دلآشوبمان کند.
آن روز صبح که من و دانشآموزانم با امید پا به مدرسه گذاشتیم در خیالمان هم نمیگذشت که قرار است سرنوشت امتحان نهایی و کنکور دست جنگ بیفتد و این همه دانشآموز یازدهم و دوازدهمی در ابهام و اضطرابی بیسابقه خود را برای روز نامعلوم امتحان آماده کنند.
اما از همه آن روزها، یک جمله بیشتر از هر چیز در ذهنم مانده است؛ جملهای که کیانا با چشمهای نگرانش از من پرسید: «خانم، ما چی میشیم؟»
✍🏻اعظم حشمتی
@Zir0va
39
9June 10, 2026 485 10 11