کی باورش می‌شود رویایی را که از هفت تا ده‌سالگی بازی‌اش می‌کردم،… — زی‌روا | اعظم حشمتی — TG.ME

کی باورش می‌شود رویایی را که از هفت تا ده‌سالگی بازی‌اش می‌کردم، سال‌ها بعد همچنان زندگی کنم؟ از روزی که رفتم مدرسه، یک بازی به بازی‌های کودکانه‌ام اضافه شد. بعد از خاله‌بازی صبح‌ها، ظهرها دو برادرم را می‌نشاندم سر کلاس درس و معلم‌شان می‌شدم. طفلی‌ها چه عذابی کشیدن از دست من. در خانه یک کتاب قدیمی داشتیم که چند صفحه آخرش سفید بود. آن را مثل دفتر معلم‌ها خط‌کشی و جدول‌بندی کردم و اسم برادرانم را به همراه چند شاگرد خیالی دیگر در دفتر می‌نوشتم. عاشق این بودم که گزارش کلاس بنویسم و مثل معلم‌هایمان قسمت توضیحات را امضا کنم. اما من به این کلاس بسنده نمی‌کردم. در حمام و دستشویی هم برای خودم شاگردانی خیالی ساخته بودم. هر کاشی نامی داشت و شخصیتی. مدت‌ها برایشان حرف می‌زدم. بیچاره آن کاشی‌ها. ۱۰ سالگی به بعد افتادم به نوشتن و بازی کردن تئاتر در مدرسه. بعد از آن روزها دیگر آرزویم این بود که روزی نویسنده و بازیگر تئاتر شوم. اما این رویا چندان نپایید و در جبر مهاجرت از محله‌ای به محله‌ای دیگر و دور افتادن از دوستان و مدرسه دوست‌داشتنی‌ام، از خیالم دود شد و رفت هوا. سال‌ها بعد وقتی دانشگاه فیزیک خواندم و کارشناس سازمان هواشناسی شدم، باز هم در خیالم نبود که معلم بازی کنم، چه برسد به اینکه معلم شوم. اما هجرتی دیگر مرا به همان بازی دوران کودکی‌ام برگرداند. اما دیگر بازی نبود، بخشی از زندگی‌ام شد و هست. پشیمان نیستم. معلمی با همه فراز و فرودها و سختی‌هایش، چیزی دارد که کمتر جایی یافتم: هر آنچه می‌خواهم بهتر یاد بگیرم را یاد می‌دهم بیشتر از آنکه یاد دهم، می‌آموزم رابطه‌های انسانی عمیقی را با هزاران نوجوان تجربه می‌کنم و ... . همین امروز کوثر برایم نوشت: «سخت ترین چالش امسال، درس خوندن تو این حجم از فشار روانی بود.فشاری که رفته رفته هممون رو خسته و ناامید کرد،کشتار جوونای ۱۸ و ۱۹ دی، دو تا جنگ و مرگ کلی آدم. بیانیه های ساعتی آموزش و پرورشی که حتی نمیتونه یک برنامه منسجم بچینه و بعد اطلاع بده. همه این ها مثل پستی و بلندی های عمیقی بودن که هر بار ترمز شدن توی مسیر ما و از ما کنکوری هایی خسته، ناراحت و گاهی اوقات افسرده ساخت که شوق زیادی واسه ادامه دادن نداریم. ما دقیقا شدیم آدمایی که صبرشون به یک مو بند شده.» گفتم: «با همه‌ی اینها چه کاری، چه چیزی تو رو تو مسیر نگه داشت و باعث شد جا نزنی؟» گفت: «من واقعا نمی‌خوام تا ابد یه شکست خورده باشم که حتی نتونسته زحمات خانواده‌شو جبران کنه» دلم گرم شد به تاب‌آوری و مسئولیت‌پذیری‌اش. امروز یادگرفتم که آدم می‌تواند خسته باشد، ناامید باشد، حتی صبرش به مویی بند باشد؛ اما هنوز تصمیم بگیرد شکست‌خورده نماند. ✍🏻 اعظم حشمتی @Zir0va

June 22, 2026 532 5 4