اما آنها فقط «نیروی کار» نبودند.
هر معمار ایرانی، یک کتابخانه زنده بود؛
کتابخانهای که دانشش نه فقط روی کاغذ، بلکه در دست، چشم، حافظه و تجربه او نگهداری میشد.
او با خود میبرد:
پیمون و اندازهگذاری،
هندازه و ترسیم،
شناخت چفد، تاق و گنبد،
دانش آجر، گچ و ملات،
و شیوه ساماندهی کارگاه و آموزش شاگردان.
به همین دلیل، با جابهجایی یک استاد، فقط یک انسان منتقل نمیشد؛
یک شبکه تازه از سازندگان شکل میگرفت.
استاد به شاگرد میآموخت.
شاگرد در شهر دیگری کارگاه میساخت.
و دانش، از سرزمینی به سرزمین دیگر میرسید.
البته معماری ایران در مناطق تازه عینا کپی نشد.
هر سرزمین، این دانش را با مصالح، اقلیم، نیازها و فرهنگ خودش درآمیخت. برای همین بناها یکسان نیستند؛












