از چرم ساغری بالزاک تا جنگیر فریدکین، بیش از صد سال فاصله است. بالزاک در لحظاتی از داستانش مسئلهای را طرح و واکاوی میکند که فلاسفه و اندیشمندان مدرن سالها بعد آن را درمییابند، آن هم به کمک(!) دو جنگ خانمانسوز جهانی. و فریدکین در دههی هفتاد میلادی این مسئله را به شکلی عریانتر در فیلمش نمایش میدهد.
مسئلهی مذکور این است: علم همهچیز نیست.
در رُمان بالزاک، شخصیت اصلی، که جوانی نواندیش و جاهطلب است، در بحرانیترین لحظات زندگی خود، با یک طلسم عجیب مواجه میشود. یک چرم ساغری که آرزوهای او را با شرطی سنگین برآورده میکند. با هر آرزوی خودآگاه یا ناخودآگاه مرد جوان، چرم ساغری اندکی آب میرود و کوچکتر میشود و در صورت از بین رفتن چرم تا به آخر، عمر جوان نیز به پایان میرسد.
جوان بینوا در جایی از داستان، دردمندانه با خود میگوید:
چه! در این قرن دانش و ترقی که معلوم شده است الماس همان کربن بلوریشکل است، در این دوران که علت هرچیز را میتوان دانست و اگر مسیح تازهای ظاهر شود شهربانی او را به دادگاه میفرستد و معجزههایش را به فرهنگستان علوم حواله میکند، در زمانی ما فقط به امضای صاحبان دفاتر رسمی ایمان داریم، آنوقت من به یک طلسم عقیده داشته باشم؟ [...] برویم سراغ دانشمندان.
1/3
@naghdiism
