کالیپسو، الهه با شکوه، نخست چنین گفت: «ای شیرخوارهی زئوس، ای لائرت، ای اولیسه که هزاران چاره جویی داری، آیا راست است که میخواهی از هماکنون بهخانه خود در سرزمین گرامی پدرانت بروی؟ هر چه پیش گرفته باشی، خدا یارت باد! اما اگر در دل خود میدانستی پیش از آنکه به سرزمین پدرانت برسی، چه رنجهایی سرنوشت برتو فرود خواهد آورد، تو با من در این جا میماندی این خانه را پاسبانی کنی و با همه خواهشی که داری که همسرت را دوباره ببینی و در راه او در سراسر روز آه میکشی، جاویدان میشدی. با این همه من بخود می نازم ، من کمتر از او زیبا و کمتر از او خوشقامت نیستم؛ زیرا این نیز شایسته نیست که آدمی زادگان در قامت و زیبایی با خدایان همچشمی کنند».
اولیسه که هزاران چارهگری میدانست به او پاسخ داد: «ای الهه توانا، بر من خشم مورز. بسیار خوب میدانم که اگر کسی پنلوپ فرزانه را ببیند نه در زیبایی و نه در قامت با تو برابر نیست؛ وی از آدمی زادگانست؛ تو نه مرگ را در مییابی و نه پیری را. با این همه هر روز میخواهم و آرزو دارم به خانه خود بازگردم و روز بازگشت را ببینم. اگر خدایی کشتی مرا در دریای میگون غرق کند، من بدان تن در خواهم داد؛ من دلی پرتاب در سینه دارم؛ تا کنون آن همه در روی خیزابهها و در جنگ درد کشیده رنج بردهام. چه باک که این نیز پیش آید!». چنین سخن می گفت. در این میان آفتاب فروخفت و تاریکی سررسید...
اودیسه
اثر هومر
ترجمه سعید نفیسی
@naghdiism
10August 28, 2026 382 2