.
چقدر حرف برای امشب آماده کرده بودم ولی تصویر مرگ کودکی خوابیده بر تخت، با پاهای نحیف که از رواندازش بیرون زده بود، همه را از بین برد.
غم امشب مهمان من است.
مثل بسیاری شبها که مهمان بوده و رفته است.
غمِ تو هم میرود بچه! ولی برای مادرت جاودانه میماند.
امروز برای پسرک کتابی میخواندم از حاج قاسم.
با اینکه داستان قوی نداشت ولی بغضم گرفته بود و مجال نمیداد به راحتی داستان را بخوانم.
داستان بر اساس یک اتفاق واقعی و دربارهی کودک عراقی بود که به دست نیروهای حاج قاسم از محاصره داعشی ها بیرون میآید. کودکی که پدر و مادرش بنا به مقتضیات جنگ او را رها کرده بودند.
چقدر دلم خواست یک چریک بودم.
چریکی در زمانه و سرباز حاج قاسم.
هرجا که او گفت میجنگیدم و فرمانش را به چشم اطاعت میکردم.
در زمانهای که آقا زنده بود.
کودکان میناب زنده بودند.
کودکی که امشب شهید شد، زنده بود.
حاج قاسم زنده بود.
آقا زنده بود.
چقدر زنده بودن سخت است...
.
.











