رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت شانزدهم سه ماه از تولد فرشته… — مطالعه گران — TG.ME

مطالعه گران#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پانزدهم روزهای آخر حاملگی شازیه بود او برعکس دفعه ای قبل خیلی درد داشت و از خواب و خوراک مانده بود آنشب هم از درد می نالید و مادرم بالای سرش نشسته بود و برایش قرآن تلاوت میکرد که ناگهان دردش شدت گرفت و با گریه گفت…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت شانزدهم

سه ماه از تولد فرشته دختر بهادر میگذشت آنشب همه بعد از خوردن غذا دور هم نشسته بودیم که بهادر رو به پدرم کرد و گفت پدر جان من میخواهم یک موضوع را به همه ای تان بگویم پدرم گفت بگو پسرم؟ بهادر نگاهی به شازیه انداخت بعد همانطور که انگشتانش را دور پیاله چای میچرخاند گفت من میخواهم دوباره ازدواج کنم همه با تعجب به او دیدند پدرم خندید و گفت این چگونه مزاخ است که میکنی؟ بهادر آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت من جدی هستم من با یک دختر آشنا شده ام او را خیلی دوست دارم و میخواهم همرایش ازدواج کنم مردمک چشمان شازیه لرزید مادرم با جدیت گفت متوجه هستی چی میگویی؟ یعنی چی با کسی آشنا شدی تو زن و اولاد داری شنیدن این حرفها از دهن تو اصلاً خوشایند نیست پدرم به سوی مادرم اشاره کرد تا ساکت شود بعد خودش گفت من این حرف که زدی را ناشنیده میگیرم تو هم سرت را در زندگی ات خم کن و به فکر زن و اولادهایت باش بهادر با بد خُلقی گفت چرا حرفهای من را جدی نمیگیرید من میخواهم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم این حق را الله برایم داده من میتوانم پدرم با عصبانیت گفت تو مگر شازیه را دوست نداشتی؟ چند سال قبل همینگونه مقابل من نشستی و گفتی شازیه را دوست داری حالا عاشق دیگری شدی؟ با دستش به سینه ای بهادر کوبید و با تمسخر گفت اینجا قلب است یا کاروان سرا؟! بهادر نگاهش را از پدرم گرفت و گفت حالا هر چی میخواهید بگویید ولی من میخواهم ازدواج کنم شازیه فرشته را در آغوش گرفت و از اطاق بیرون شد پدرم با رفتن او عصبی تر شد و گفت من هیچگاه این اجازه را برایت نمیدهم من نمیگذارم بالای عروس من امباق بیاوری بهادر با لحن حق به جانب گفت یعنی شما خلاف امر الله هستید؟ پدرم پوزخندی زد و گفت هر چی میگویی بگو ولی من حرفم را گفتم اگر یکبار دیگر در باره این موضوع با من حرف زدی دیگر پسری به اسم بهادر ندارم مادرم با ناراحتی دستش را روی قلبش گذاشت بهادر چند لحظه به پدرم دید بعد از جایش بلند شد و خشمگین از خانه بیرون شد
یک هفته میگذشت و‌ بهادر به خانه نیامده بود آنروز من با مادر و پدرم در حویلی نشسته بودیم من کارخانگی ام‌ را نوشسته میکردم که مادرم با نگرانی پدرم را مخاطب قرار داده گفت بهادر کجاست؟ چی‌ میکند؟ من خیلی نگرانش هستم هیچ خبری از او‌ نداریم ابوبکر به همه دوستانش تماس گرفت ولی همه ای شان از او بی خبر هستند...

#ادامه_فردا_شب

لایک👈 ❤️❤️❤️
❤8
August 25, 2026 411 1