#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و سوم
بعد مقابل پدرم نشست و گفت پدر جان اگر اجازه بدهید من فردا دوباره به خانه ای پدرم بروم دیگر در این خانه جای برای من نیست سه ماه گذشت اگر بهادر برمیگشت این مدت حتماً پیدایش میشد قلبم میگوید او هر جا است خوشحال است و دیگر بر نمی گردد مادر و پدرم هم این مدت خیلی در مورد من سوال میکنند که چرا به دیدن ما نمیایی وقتی هم اینجا آمدند مجبور شدم برای شان دروغ بگویم که بهادر به سفر رفته است یکروز باید حقیقت را برای شان بگویم پس فکر کنم زمانش … بغض گلویش باعث شد که سکوت کند پدرم چند لحظه فکر کرد بعد با ناراحتی گفت من برایت گفته بودم نیاز نیست موضوع فرار بهادر را پنهان کنی ولی گفتی نمیخواهی آبروی بهادر برود و شاید او برگردد او نیامد و حالا که تصمیم گرفتی برای خانواده ات در این مورد میگویی کار خوب میکنی دوم دخترم اینگونه نگو که جای برای تو در این خانه نیست این خانه از تو هم است من اصلاً دوست ندارم از اینجا بروی دوست دارم همینجا کنار ما زندگی کنی ولی نمیخواهم بالایت فشار بیاورم بخاطر پسرم به اندازه ای کافی ناراحت شدی پس هر تصمیم که میخواهی بگیری من و مادر جانت کنارت هستیم شازیه نگاهی به معین و فرشته کرد و پرسید اجازه میدهید اولادهایم را با خود ببرم؟ مادرم با شنیدن این حرف شازیه غمگین لب زد من نمیتوانم از نواسه های خود دور باشم پدرم حرف مادرم را قطع کرد و مادرم را مخاطب قرار داده گفت درست است معین و فرشته نواسه های ما هستند ولی شازیه مادر شان است الله بالای ما قهر میشود اگر یک مادر را از فرزندانش دور کنیم بعد به شازیه دید و ادامه داد معین و فرشته اولادهایت هستند تو تصمیم میگیری که آنها کجا باشند ولی اگر امکانش باشد بعضاً اجازه بده نزد ما هم بیایند خودت میدانی من و مادر جانت چقدر وابسته شان هستیم شازیه لبخند تلخی روی لبانش جاری ساخت و گفت پس من میروم لوازم ام را جمع میکنم از جایش بلند شد پدرم به من دید و گفت برو دخترم با شازیه جان کمک کن من هم پشت سر شازیه از اطاق بیرون شدم داخل اطاق خوابش رفتیم شازیه لباس هایش را از الماری بیرون آورد و داخل بکس سفری گذاشت مقابل او نشستم و پرسیدم خواهر جان شما دیگر اینجا بر نمی گردید؟ شازیه لباسی که در دست داشت را روی تخت گذاشت بعد با چشمان پر از اشک به من دید و جواب داد کاش بتوانم دوباره برگردم تو نمیدانی که رفتن از اینجا چقدر برایم سخت است دستش را گرفتم و گفتم پس لطفاً نرو لالایم حتماً برمیگردد....
ادامه دارد
4September 2, 2026 85