#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و دوم
مصطفی کمی من من کرد بعد به شازیه دید و گفت میبخشی ینگه جان من در مورد اینکه بهادر میخواهد با فریبا فرار کند میدانستم ولی به الله قسم از اینکه میخواهد طلاهای شما را دزدی کند خبر نبودم چند روز قبل بهادر برایم گفت که خانواده فریبا برایش شرط گذاشتند که شما را طلاق داده بعد به خواستگاری او برویم چون خانواده ای فریبا او را به مرد متاهل نمیداد بهادر و فریبا هم میفهمیدند خانواده ها راضی نمی شوند برای همین تصمیم گرفتند که با هم فرار کنند بعد با هم نکاح کرده و بعد از مدتی دوباره برگردند اینگونه خانواده ها مجبور هستند رابطه ای او را با بهادر بپذیرند مادرم با تعجب پرسید تو میدانستی برادرت چی نقشه ای بر سر دارد ولی باز هم خاموش بودی و برای ما در این مورد چیزی نگفتی؟
مصطفی غمگین لب زد بهادر خیلی ناراحت بود او نزد من بسیار گریه کرد و گفت اگر فریبا را از دست بدهد خودش را از بین خواهد برد من هم طرفدار اینکه او فرار کند نبودم ولی او به من قسم داد که چیزی در این مورد به کسی نگویم ولی حالا که شما قسم.. سیلی که به صورت مصطفی زده شد حرفش را قطع کرد مادرم با عصبانیت گفت دعا کن پیدایش شود وگرنه با او یکجا ترا هم هیچوقت نخواهم بخشید بعد به سوی پدرم رفت از بازویش گرفت و با مهربانی گفت بلند شو عزیزم داخل خانه برویم پدرم با مادرم داخل خانه رفتند شازیه گریه کنان مصطفی را مخاطب قرار داده گفت از وقتی به این خانه آمدم همیشه ترا همانند برادر خودم دوست داشتم ولی تو اشک های برادرت را دیدی ولی اشک های مرا ندیدی تو دیدی که برادرت بدون آن دختر زندگی نمیتواند ولی اینکه قرار است بعد از این اولادهایم بدون پدر شان زندگی کنند برایت اهمیت نداشت ترا هیچ وقت نمیبخشم بعد دست معین را گرفته داخل خانه رفت مصطفی خجالت زده نگاهش را به زمین دوخته بود و حرفی نمی زد.
چهار ماه از رفتن بهادر میگذشت این مدت پدرم خیلی تلاش کرد تا او را پیدا کند ولی تلاش هایش بی نتیجه بود شب همه دور هم نشسته بودیم پدرم با فرشته و معین بازی میکرد که شازیه داخل اطاق شد پدرم با دیدن او با مهربانی گفت بیا دخترم اینجا بنشین بعد به ابوبکر دید و گفت بلند شو برای شازیه دخترم میوه بیاور ابوبکر خواست از جایش بلند شود که شازیه گفت میوه نمیخورم ابوبکر جان میخواهم با پدر جان حرف بزنم...
#ادامه_فردا_شب
4
2August 31, 2026 165 1