#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و یکم
جواب داد مطمین نیستم ولی دیشب لالایم خیلی عجیب رفتار میکرد او با من و معین طوری حرف زد که فکر میکردی دیگر قرار نیست ما را ببیند و صبح هم وقتی سر کار میرفت خیلی مشکوک معلوم میشد احساس میکردی چیزی را پنهان میکند شازیه داخل اطاق شد و گفت یعنی کار بهادر است؟ او چرا باید طلا های زنش را بدزدد مادرم ناگهان با صدای بلند به من گفت زود باش مبایلم را بیاور وقتی مبایلش را برایش دادم شماره ای بهادر را گرفت وقتی زن پشت خط خبر خاموش بود شماره ای بهادر را داد مبایل را از نزدیک گوشش دور کرد با ناراحتی به شازیه نگاه کرد شازیه معنای نگاه مادرم را فهمید نگاهش لرزید و گفت امکان ندارد او نمیتواند با من این کار را کند مادرم از جایش بلند شد و خودش را به شازیه رسانید او را در آغوش گرفت و گفت تو نگران نباش حالا من به حاجی صاحب تماس میگیرم او بهادر را حتماً پیدا میکند بعد شماره ای پدرم را گرفت بعد از چند بوق پدرم تماس را جواب داد مادرم با گریه همه چیز را برایش تعریف کرد و تماس را قطع نمود چند ساعت میگذشت و من با مادرم و شازیه منتظر آمدن پدرم بودیم نظر اذان عصر بود که پدرم با ابوبکر و مصطفی به خانه برگشتن مادرم با نگرانی پرسید چی شد او را پیدا نکردید؟ پدرم روی زمین نشست دستانش را دو طرف سرش گذاشت و جواب داد به دفترش رفتیم گفتن امروز اصلاً به دفتر نرفته است آن دختر هم امروز دفتر نیامده بود خانه ای چند دوستش هم رفتیم ولی آنها هم نمی دانستند بهادر کجا رفته ولی تا جای که فکر میکنم بهادر با آن دختر فرار… مادرم حرف او را قطع کرد و گفت اینگونه نگو پدر فرخنده پسرم چطور میتواند با ما این کار را کند پدرم آهی کشید ولی حرفی نزد نگاهش به مصطفی افتاد که عرق از سر و صورتش جاری شده بود پدرم پرسید چی شده پسرم چرا اینقدر عرق کردی؟ مصطفی حرفی نزد پدرم دوباره پرسید تو چیزی در مورد برادرت میدانی؟ مصطفی سرش را به نشان نه تکان داد مادرم نزدیک مصطفی رفت دستش را روی سر خودش گذاشت و گفت ترا به سر من قسم هر چی میفهمی بگو....
ادامه دارد
2
2August 31, 2026 209 1