آدمی که دیگر نیستم
در حال گذران ماههای آغازین ۲۴ سالگی هستم. نوجوان که بودم تصور دیگری از زندگیِ امروزم داشتم، اما میبینم که هیچ شباهتی به آن تصورات ندارم. یک زندگی کاملن معمولی را پشت سر گذاشتهام و دیگر به خود آن روزها هم شبیه نیستم.
بیست و یکی_دو ساله که بودم، دنیایی داشتم منحصر به خودم. دنیایی از علاقهمندیها که هویتی برای من میساخت: بسیار بسیار بیشتر از حالا کتاب میخواندم. هنگام نوشتن زمان را گم میکردم. شیفتهی دنیای کیارستمی بودم و از تماشای چندبارهی فیلمهایش لذت میبردم. بی هیچ جان کندنی میتوانستم در لحظه حضور داشته باشم، با این حال خیال سرکشی داشتم و مادر را با کارهای بیحساب و کتاب میآزردم.
گاهی غبطه میخورم به خود گذشتهام که دلبستگیهایی داشت. امیدوارانه میخواهم که باورهای از ارزش افتادهی قبلی را دوباره زنده کنم. اما به جهان منحصر بفرد قدیمیام راه ندارم. از تبوتاب افتادهام. نمیتوانم خودم را، و آدمهای دیگر و اتفاقات را مثل قبل جدی بگیرم. با این حال هنوز غمگین میشوم گاهی. برای همهی چیزهای از دست رفتهای که نیازمندشان نبودم اما دوستشان داشتم: مثل معصومیت و خوشبینیام به جهانِ آدمها.
مریم میگوید غبار بزرگسالی بر چهرهمان نشسته. و من این غبار را، پیش از چهره بر افکار و احساساتم میبینم. چند ماه اخیر حتا بیشتر از چند سال گذشته به خودم فکر کردهام. به هویت ناکاملی که از دست دادهام. آدم اگر به خودش فکر کند و خیال کند سالهای پیشتر آدم بهتری بوده غمانگیز است. من هم گاهی چنین خیالی دارم. اما انگار به پایان مسیر ۴ سالهای رسیدهام که در روز تولد ۲۰ سالگیام آغاز شد، و امروز در آغاز مسیر تازهای از زمان هستم.
#آیدا_رئیسی
August 11, 2026 165 17