یادها ساعت ۵ و نیم صبح است‌‌. چند دقیقه پیش مثل بیماری که از نور… — • مادیـان | آیدا رئیسی • — TG.ME

یادها

ساعت ۵ و نیم صبح است‌‌. چند دقیقه پیش مثل بیماری که از نور می‌پرهیزد عجله داشتم هرچه زودتر ظرف‌ها را بشویم تا پیش از طلوع آفتاب در اتاق تاریکم باشم. حالا اما فرش انداخته‌ام روی تخت و در حیاط نشسته‌ام.

آسمان روشن است. پوست دستم می‌خارد. بعید است به مایع ظرفشویی حساسیت داده باشد. صدای گنجشک‌ها و پرنده‌ها هر لحظه کمتر، و صدای ماشین‌ها بیشتر می‌شود. هوا خیس است اما رو به خنکی می‌رود. بوی پِهِن می‌آید. از باغ همسایه. کل تابستان همین بوی نکبت‌بار لذت شب‌نشینی در حیاط را ازمان گرفت.

مدت‌ها است این وقت صبح در حیاط نبوده‌ام. یادم افتاده در روزهایی که زیر درخت انجیر خانه‌ی بوپری (پدربزرگ) می‌نشستیم و صبحانه می‌خوردیم. دور هم. بی‌بی پیش ما بود؟ شاید. چیزی حدود ۱۵ سال از آن روزها گذشته و خوب یادم نیست. اما خوب یادم است که من در یک لیوان شیشه‌ای بلند و باریک دسته‌دار چای می‌خوردم. عادت به شکر نداشتیم. چایمان را با قند شیرین می‌کردیم.

یک درخت خرمالو هم داشتیم. خرمالو دوست نداشتم. و یک درخت نارنج. پدربزرگ درخت‌ها را سیر آب می‌داد. حالا هم در حیاط یک درخت نارنج داریم که مادر آبش می‌دهد. آنوقت‌ها زورم به چلاندن نارنج نمی‌رسید، و حالا که زورم می‌رسد دوست ندارم دستم بوی نارنج بگیرد. بی‌بی هم گل داشت. چند گلدان کوچک و بزرگ با گل‌های سبز و بنفش که خیلی دوستشان داشتم.

ابرهای تکه پاره از بالای سرم رفته‌اند. سرانگشتانم دارند خنک می‌شوند. یادم را از آن روزها برمی‌دارم و می‌آورم نزدیکتر. به صبح تابستانی‌ای از سال پیش. صدای آب می‌آید. تنم یخ زده. پتو را تا چانه‌ام بالا کشیده‌ام و خودم را به خواب می‌زنم. دلم همان روز و همان هوا را می‌خواهد، و میوه‌های تابستانی دزدی از باغ‌های اطراف را.

ساعت از ۶ گذشته است. در اکنونم. مابین انگشتان دستم سرخ شده و می‌خارد. عاطفه صبحانه آورده است؛ سنگک، پنیر و چای بدون قند. گرسنه نیستم. خواب‌آلودم. اما کارگرهای ساختمان همسایه مشغول ساخت‌وسازند و خوابیدن محال است. نور آفتاب خودش را از دیوار بالا می‌کشد. دوست ندارم برگردم به اتاق. از آن تاریکیِ سمج پیر می‌هراسم.

#آیدا_رئیسی
August 10, 2026 134 1