دیدهی سیر و جانِ دلیر
● شمس با مولانا فقط یک کار کرد: بارهای سنگین را از روی دوشش برداشت، تا نگاهش و زبانش باز شود.
او هیچ دانشی به مولانا یاد نداد؛ چرا که سوادش بسیار پایینتر از مولانا بود و خودش هم این را میدانست و بارها میگفت.
● شمس، مولانا را تنها از زیر آوار تعلقات بیرون کشید. تعلقاتی که همانند بدهکاری به دیگران، وجود و نگاه و زبان آدمی را بند میزنند. تعلقاتی چون جایگاه، مقام، دانش، دارایی و مال، دفتر و دَستَک، حقوق ماهیانه، شهرت، نگاهِ دیگران، طرفداران، فالوورها، ترس، طمع، زیبایی، شان، آبرو، تعلُّقات سیاسی و قومی و گروهی، و هزاران چیز دیگری که بر آزادگی و آزادمنشی آدمی ممکن است افسار بزنند. غذایی که آدمی میخورد و پولی که از هرجا میگیرد؛ بر همه چیزش از خلقخو و نگاه و اندیشه و گرایش و رفتارش اثر مینهد: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ (عَبَس، ۲۴).
در تک تک آنها، تو بنده و بردهی مصلحتسنجیِ ناشی از آنها هستی، و نه جستجوگرِ حقیقت؛ آن هم صرفاً مصلحتسنجیِ برای خودت و نه مصلحت دیگران. هرچقدر هم که ادای آزادی و انسان دوستی دربیاوری؛ بازهم وا_بسته و گدا_چشمی.
● شمس که خودش رها و آزاد از همه چیز بود، به مولانا آموخت که حتی یک موقعیت بسیار ساده چون امام جماعت یک مسجد کوچک بودن هم میتواند گاهی بر آزادگی درونی تو قفل زند و تو را در مصلحتسنجی و محافظهکاری دربارهی حقیقت اندازد. و مولانا حتی این تعلق را هم رها کرد:
سجادهنشین باوقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
● شمس به او آموخت که تا از زیر آوار تعلقات بیرون نیایی و در درون مستغنی و ثروتمند نشوی، نمیتوانی خودت باشی، آزاد باشی، و آزادانه ببینی و آزادانه سخن بگویی. چه رسد به آنکه نقدهای تند و تیز از هر چه هست کنی و چون حلاج تن به آوارگی و دار هم دهی. خشم و شَهوَت مرد را اَحوَل کُند؛ و به قول حافظ، حتی همّت و ارادهی حقیقت را هم نداری؛ چه رسد، به رِندانه زیستن: غلامِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود/ ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست.
● مولانا این آموزهی بزرگ شمس را چنین روایت میکند:
گفت که: «دیوانه نِهای، لایق این خانه نِهای»
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که: «سرمست نِهای، رو که از این دست نهای»
رفتم و سرمست شدم وَز طرَب آکنده شدم
گفت که: «تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای»
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی»
جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم
گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
● و صدالبته، این رهایی و آزادیِ ناشی از سیرچشمیِ درونی، هزاران برابر با بیادبی و جهالت و بیپردگیهای ناشی از آنها متفاوت است. بینقابیِ برخاسته از پختگی، با بینزاکتی برخاسته از دریدگی متفاوت است.
● رسیدن به این مقامِ توحید، و رهایی از شرکِ تعلقات و داشتنِ دیدهی سیر و جان دلیر، هزاران برابر از مردن سختتر است. کار و توان هر کسی هم نیست. به همگان هم توصیه نمیشود. آدمیخوارند اغلب مردمان.
خود مولانا سالها طول کشید تا به چنین آزادی و رهایی باطنی و ظاهری برسد؛ حتی سالها پس از رفتنِ شمس.
اما بالاخره پس از سالها مبارزه با خود، بالاخره به آب حیات آزادمنشی دست یافت و چونان مسیح بن مریم از هرچه رنگ تعلق داشت آزاد شد:
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم
● و عجیب نیست که مولانا اولین مقاله از مهمترین کتاب نثر خود، یعنی "فیه ما فیه" را با گفتاری دربارهی اهمیت رها بودن "علمای دین" و "روح_آنیان" از بندِ نان و نام و ترس و طمع آغاز میکند. چون دهد قاضی به دل رُشْوَت قرار/ کِی شناسد ظالم از مظلومِ زار.
این مبنای مولانا، علی بن ابیطالبوارترین بخش وجود اوست. همو که با حقیقت زاده شد، زیست و سرانجام نیز کشتهی حقیقت گشت، و هیچگاه حقیقت را در مسلخ مصلحت خویشتن قربانی نکرد. و فرمود: حق را بگویید، حتی اگر بر علیه خودتان باشد. آنچه که بعدها، زیربنای فلسفهی اخلاق ایمانوئل کانت شد.
✍ محسن زندی
@DrMohsenZandi