تراستی
یک کتاب کهنهی اقتصادی در کتابخانه دارم که هم جلد خوشرنگی دارد و هم خیلی کت و کلفت است. داشتنِ اینجور کتابها برای هر کتابخانهای واجب است؛ و برای کتابخانهی مسئولین، واجبتر.
هرچند که هوش مصنوعی روزگاری قبرِ اکثر کتابها و مدارس و دانشگاه را خواهد کند؛ اما آدم حتی اگر کتاب هم نمیخواند باید چهارتا کتاب درشت و کلفت در کتابخانهاش داشته باشد که بتواند با آنها چشم همه را درآورد. مجموعههای انگلیسی باشند که دیگر فبها؛ هم شما را فرهیختهتر نشان میدهد، هم چشم حریفان را کور میکند.
با اینکه ابزارهای فخرفروشی در زمان ما فرق کردهاند؛ اما کتاب هنوز هم در بخشی از جامعه کاربرد فخرفروشانهاش را دارد. هرچند؛ که در ابَر تورمِ دولتساخته و بانکساختهی موجود، کتاب هم دیگر یک کالای اشرافی و لاکچری به حساب میآید که تنها طبقات خاصی میتوانند بخرند. این دُهلی که حضرات میزنند؛ چندسال بعد صدایش درخواهد آمد.
سالها با خودم درگیر بودم بخوانمش یا نه. بالاخره تستسترونِ دانستن چیره شد و شروع کردم به خواندن.
حقیقتاً خوب بود. جدا از دلتنگی روانرنجورانهی ما برای قدیم و مرضِ لاعلاجِ نوستالژی، به گمانم گاهی قدیمیها دقیقتر از جدیدیها مینوشتند. شاید چون اشتغالاتشان کمتر بود، و روی کاری که میکردند متمرکزتر بودند. مثلاً عالم رمان را ببینید. چرا هنوز کسی نتوانسته در سطح داستایوفسکی و همینگوی بنویسد؟
ده دوازده جلد کتاب ایرانی و خارجی در کلیات اقتصاد خرد و کلان خواندهام که این متن قدیمی بهترینش بود.
القصه؛
در اقتصاد سه پرسش کلی و سرنوشتساز داریم:
۱.چه چیزی و به چه مقدار تولید شود؟
۲. چگونه تولید شود؟
۳. کالاها و خدمات تولیدشده، چگونه توزیع شوند؟
شیوهی پاسخ به این سه، باعث ایجاد مکتبهای مختلفی مانند اقتصاد باز (سرمایهداری)، بسته (سوسیالیستی)، و مختلط میشود که هر کدام کارکردهای منفی و مثبت خود را دارند.
کتابِ کت و کلفتِ من، در فصلِ اقتصاد بسته، به یک بحث تاریخی بسیار شیرین دربارهی شوروی سابق میپردازد؛ که مدتی رشد اقتصادی عجیبی مییابد و سپس با کلّه سقوط میکند، و به قول اسلاونکا دراکولیچ در کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»: فضاپیما داشتیم، اما داخل مغازههامان نوار بهداشتی نبود.
نویسندگان چند عامل را برای شکست شوروی، با وجود آن همه پیشرفت اعجابآورِ علمی و نظامی و حتی اقتصادی نخستین برمیشمارند که شاید بعداً خلاصهاش را بنویسم. یکی از این عواملِ چندگانه، شکلی از نظام مدیریتی است به نام معیارِ "وفاداری، به جای خلاقیت، کارآمدی و بازدهی".
یعنی، معیارِ اصلی سنجش، گزینش و انتخاب افراد در هر سطحی، یا تشویق و تنبیه دستاندرکاران، یا ماندگاری و پیشرفت و حذف آنها در عرصهی کاری و مدیریتی، و میزان دسترسی به امکانات مادی و معنوی و حمایتی، و چشمپوشیهای قانونی و قضایی، به میزانِ توانایی یا کارآمدیِ آنها در رشدِ تولیدِ فقرزدا؛ و حتی معیارِ بیربطی در مدیریتِ سیستمیِ نوین، به نام "تعهد به اصولِ اخلاقی و انسانیِ پایه" نبود؛ بلکه، معیارِ اصلی، "میزانِ وفاداریِ آدمها به ایدئولوژی و خواستههای نظام حاکم" بود.
به دیگر سخن، معیار گزینش، پذیرش و پیشرفت نیروی کار (از پایینترین سطح تا بالاترین سطح)، میزان توانایی آنها در مدیریت بهینهی منابع، یعنی ایجاد کمترین هزینه و بالاترین بهرهدهی و ارزش افزوده نبود؛ بلکه، توانایی آنها در تثبیت و گسترشِ ساختار قدرت حاکم، و حتی توان نمایشِ آن در اِبرازِ ظاهرگرایانهی وفاداری بود.
وقتی معیارِ وفاداری، به جای کارآمدی نشست، پنج مشکل اصلی در نظام مدیریتی شوروی پدید آمد:
۱. بسته شدن فکرها و خلاقیتها و رشد بله قربانگوییها
۲. رشد چشمگیر نفاق، و ازدیادِ افرادی بود که توانایی نمایشگری در وفاداری داشتند (حالا یا از روی ترس، یا طمع)؛ و نشستنِ رفاقت و نوبت، به جای رشد و عدالت
۳. گسترش عجیبِ رانت و فساد در طبقهِ بله قربانگو یا نمایشگر بود که از قضا بهخاطر همان وفاداری لاپوشانی میشد
۴. حذف افراد دارای تخصص که توانایی تولید بهینه و ایجاد ارزش افزوده داشتند
۵. همنوا شدنِ تدریجی افراد متخصص با الیگارشیِ جریان حاکم، پشت پا به تخصص خود، و پیوستن به جرگهی وفاداری، برای ماندگاری.
البته، معیار وفاداری گرچه در شرایطی باعث انسجام و سرعت عمل میشد، و ممکن بود در ابتدا مزایایی نیز داشته باشد؛ اما مشکل اصلی زمانی خودش را نشان میدهد که منابع پولی تمام میشود.
آنگاه، مدیری که تا حالا دستش در جیب بودجه بوده و تنها نقشِ خرجکننده و پخشکنندهی پول را داشته، حالا حتی تواناییِ تولید یک دلار ارزش افزوده را هم ندارد.
اصولاً چنین کاری را بلد نیست. در هیچجا آموزشش را ندیده. حتی در مدرسه و دانشگاه نیز برای بله قربانگویی و پاچهخواری تربیت شده؛ نه اینکه ده دلار را بکند بیست دلار.
✍️ محسن زندی
🆔 @DrMohsenZandi
11
4
4August 5, 2026 696 5