یک قهوهٔ دیگر
نَفَست خوشبوست
چشمهایت انگار دو جواهر هستند در آسمان
قدِ موزون داریو موهایی لَخت
که به روی بالِش ریختهای
اما هیچ محبت از تو نمیبینم
یا هیچ قدردانی یا عشق
تو به من نیست که وفادار هستی
تو به آن ستارههای بالا وفادار هستی
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
پیش از آنکه به آن درهٔ پایین بروم
پدرت یاغی است
شغلِ او دورهگردی است
او به تو یاد خواهد داد
فقط چیزهای بهدردبخور نگه داری
و چه جور شمشیر بزنی
او میداند چه جور از قلمرویش مراقبت کند
هیچ بیگانهای وارد آن نمیشود
او صدایش میلرزد
وقتی بشقابی دیگر غذا میخواهد
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
خواهرت آینده را میبیند
مثل مامانت مثل خودت
تو بلد نیستی بنویسی یا بخوانی
هیچ کتابی در تاقچهات نیست
لذتی که تو احساس کنی بیحد است
تو صدایت به چکاوک میماندَ
وقتی در چمن میخوانَد
اما قلبت مثل اقیانوس است
رازآلود و تاریک
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
پیش از آن که به آن درهٔ پایین بروم
عباس پژمان
سلاوی
@apjmn

16
5
2October 2, 2026 353 11