جانهای زیبا در بوف کور
در یک قرن اخیر رمانهای بسیاری بودهاند که تحت تأثیر نادیای برتون نوشته شدند! یکی از آنها بوف کور صادق هدایت، دیگری شازده کوچولو و سومی تولد اشباح ماری داریوسک است. در مورد هر سهٔ اینها من این تأثیرات را نشان دادهام؛ برای بوف کور در من و بوف کور، برای شازده کوچولو در بخش یاداشتها و توضیحات ترجمهٔ خودم از این کتاب، برای تولد اشباح هم در مقدمهٔ ترجمهام از آن. در پست «جانهای زیبای هگل» نوشتم نادیا دربارهٔ چیست. حالا بد نیست نگاه هدایت و آنتوان دو سنت اگزوپری به این موضوع را هم بنویسم.
نادیا از سه بخش تشکیل شده است؛ مقدمه و دو بخش اصلی. مقدمه مربوط به اتفاقات سوررئال در زندگی برتون است، و از دو بخش اصلی یکی مربوط به زنی به نام نادیا و دیگری مربوط به زنی دیگر به نام سوزان. گفتم برتون این دو زن را در آن کتاب چیزی مثل جانهای زیبای هگل میبیند، و خودش را در آنها میشناسد. یا به قول هگل در قالب آنها ظاهر میشود. بنابراین، نادیا و سوزان در آن کتاب انگار یک زن با دو صورت هستند. چون هر دو انگار چیزی مثل برتون هستند. جانهای زیبای هگل هم در واقع همین معنی را دارد. جانهای زیبا همهشان نسخههایی از روح مطلق هستند. هگل در پدیدارشناسی روح در واقع سرگذشت روح مطلق را مینویسد. بوف کور هم یک مقدمه و دو بخش دارد. مقدمهٔ این هم باز صحبتی دربارهٔ سوررئالهای زندگی راوی است، و از دو بخش اصلی یکی دربارهٔ زن اثیری است و دیگری دربارهٔ زن لکاته! همچنان که میدانیم اینها هم در حالی که دو تا هستند اما در واقع یکی هستند!
بوف کور در واقع نقد هدایت بر عقاید برتون دربارهٔ زن و مخصوصاً ازدواج است. برتون برعکس هدایت زنهای بسیاری در زندگیاش «ظاهر شدند». سه بار با سه زن زیبا ازدواج کرد. ظاهراً معشوقههای بسیاری داشت. مهمترین اثرش را هم دربارهٔ دو زن نوشت، و در آن اثر با آنها همانندی کرد. اما هدایت زن را آنطور نمیدید که برتون میدید. او بعد از آنکه در دوران بلوغش شکست عشقی سختی را تجربه کرد دیگر برای همیشه دور زن و مخصوصاً ازدواج خط کشید.
راوی بوف کور هم، که شباهتهای زیادی به خود هدایت دارد، در واقع ظاهرشدنی از نوع برتونیاش را تجربه میکند. اما او در قالب پیرمرد خنزرپنزری «ظاهر میشود»! برتون یک بار در قالب یک زن نابغه و بار دوم در قالب زنی با زیبایی خیرهکننده ظاهر میشود، اما راوی رمان هدایت بعد از وصلت با زن در قالب پیرمرد خنزرپنزری ظاهر میشود. «رفتم جلوی آینه، ولی از شدت ترس دستهایم را جلوی صورتم گرفتم. دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.» ضمناً آن دو تا پیرمرد قبرکن و پیرمرد خنزرپنزری هم که در عین حال هم دو تا هستند هم یکی، چیزی مثل روح مطلق هگل هستند. عباس پژمان
@apjmn
32September 29, 2026 882 16