هم سینه پرآتش بِه، هم ...
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولٰی
این دفتر بیمعنی غرق مِیِ ناب اولٰی
این غزل حافظ، که آن را در دوران پیریاش سروده است، خیلی غمگینم میکند. مخصوصاً به خاطر دو تا از بیتهایش. او در یکی از آنها از فقرش میگوید، و درد میکشد و مینالد. آن هم در ایام پیری.
چون مصلحتاندیشی، دور است ز درویشی
هم سینه پرآتش بِه، هم دیده پرآب اولی
اینجا این درویشی معنی فقر یا تنگدستی هم میدهد. به خاطر همان مصراع دومش. در واقع، هم فقر معنی میدهد هم آزادگی و وارستگی. منظورش از مصلحتاندیشی هم یعنی مصلحت را در این ببیند که به خاطر فقرش آزادگی را کنار بگذارد و خود را وابستهٔ دیگران کند. در غزلهای دیگرش هم باز از فقر و «مصلحتاندیش» نبودنش گفته است. گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم / گر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم...
بیت دوم هم بیت آخر است:
چون پیر شدی، حافظ، از میکده بیرون شو
مستیّ و هوسناکی در عهد شباب اولی...
این شاید حتی از آن درویشیاش هم برایش دردناکتر بوده است. برای آدمهای رمانتیک سخت است پیر شدن. چون دلهایشان چندان پیر نمیشود. سیستم مغزشان اینجوری است. بعضی از آنها آثار بسیار غمانگیزی دربارهٔ این موضوع خلق کردهاند. مارکز آخرین رمانش را دربارهٔ این موضوع نوشت. گراهام گرین آخرین جملهٔ آخرین رمانش را به موضوع عشق اختصاص داد. صحنهٔ بسیار زیبایی در آن رمان خلق کرد تا بر اساس آن بتواند آخرین جملهاش را به عشق اختصاص دهد. خانم کارسون هم در پست قبلی از همین مسئله میگوید.
عباس پژمان
۲۰ مهر ۱۴۰۵
[روز حافظ]
@apjmn
21
3October 12, 2026 588 22