انگار خود من هستید که میروید
دیروز، وقت غروب، از دشت آرامی میگذشتم. آفتاب شروع کرد غروب کردن. جاده خلوت بود. سرعت ماشین را کم کردم تا غروبش را تماشا بکنم. تماشا کردم. مثل همیشه غم زیبای رنگینی ساخت و در سرتاسر آسمان و دشت پاشید. آن وقت کم کم پشت تپهای پایین رفت و ناپدید شد. همه جا رنگ غم زیبایی به خود گرفت. دوباره آن رفتنِ بزرگ را در خود مجسم کرده بود. برای همین بود که غمگین و زیبا بود. غمگینیاش از این بود که هر رفتن و ناپدید شدنی میتواند ناخودآگاه آن رفتن نهایی را به یادت بیاورد. هر خداحافظی چیزی از مرگ در خود دارد. و زیباییاش در آن خاطرهای بود که هر رفتنی از خود بر جای میگذارد. آنگاه دیدم غروبهای زیادی آمده و رفتهاند، و من آنها را تماشا نکردهام. نمیدانم وقتی آنها آمدند و رفتند، من مشغول چه کار بهتری بودم! [۳۱ شهریور ۱۳۹۸]
عباس پژمان
اکنون دیگر مدتی است هر وقت فصلی میرود تا فصلی دیگر بیاید بیشتر آن رفتن را میبینم تا آن آمدن را. حتی انگار رفتن هر فصلی حالتی زنده و فیزیکی پیدا میکند. هر کدام انگار شخصی هستند که میروند. همهشان شبیه هم و غمگین هستند وقتی میروند. ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

30
4
2September 22, 2026 780 14