تقدیم به تابستانی که رفت
سپیده
سپیدهٔ تابستان را در آغوش کشیدم.
هنوز هیچ چیزی بر پیشانیِ قصرها نمیجنبید. آبها مرده بودند. لشکرِ سایهها جادهٔ جنگل را ترک نکرده بود. من نفسهای زنده و گرم را بیدارکنان میرفتم. سنگها نگاه میکردند. بالها بیصدا به هوا برمیخاستند.
نخستین اتفاق این شد که در کورهراهی که حالا دیگر مملو از درخششهای خُنَک و کمرنگ بود گُلی اسمش را به من گفت.
به آبشارِ سفیدی که موهایش را میانِ صنوبرها شانه میکرد خنده کردم: ایزدبانو را بر قله بهجای آوردم.
آنگاه پردهها را یک یک بر داشتم. دستافشان راه را در پیش گرفتم. در دشت، او را به خروس لو دادم.
در کلان شهر، او از میان برجهای ناقوس و گنبدها میگریخت، و من، مثل گدایی که در باراندازهای مرمری دَوان است، به دنبالش میدویدم.
بالای جاده، آنجا که به جنگلی از درختهای برگِ بو میرسد، او را پیچیده در جامههایِ جمعکردهاش در آغوش کشیدم. اندکی قدِ بلندش را احساس کردم. سپیده و کودک در پای جنگل بر زمین افتادند.
بیدار که شدم ظهر بود.
آرتور رمبو
ترجمهٔ عباس پژمان
منبع: سلاوی
شرحی کوتاه- معجزهٔ شعرهای رمبو این است که حتی اگر معنیهایشان را هم نفهمی احساساتی را که او در آنها باقی گذاشته است تجربه خواهی کرد. من خودم اول بار که این شعر را خواندم، تقریباً چیزی از معنایش نفهمیدم. اما یادم است سخت تحت تأثیرش قرار گرفتم! البته صحبت چهل سال پیش است! بعد که با سوررئالیسم و شعرهای او بیشتر آشنا شدم فهمیدم چه میگفته. در واقع صحبت از یک شبِ بدخوابی در تابستان است. تا دمدمای سپیده خوابش نمیبرد. آن وقت تا سپیده میآید خوابش میبرد. و تا ظهر میخوابد. آن که میگوید او را به خروس لو دادم، در واقع دیده است دارد سپیده میشود و در این هنگام خروس هم شروع به خواندن کرده. اما برایش مثل این بوده است که او به خروس گفته سپیده آمد، و خروس شروع به خواندن کرده است. در طی بیخوابیاش خیالهای اروتیک هم از سرش میگذشتهاند. اما همهٔ اینها با تکنیک جابهجایی به تصویرهایی مثل آبشار و غیره تبدیل میشوند. حتی آخرین فکر پیش از خوابافتادنش هم اروتیک بوده است. «او را پیچیده در جامههایِ جمعکردهاش در آغوش کشیدم»، آشکار است که خیال یک دختر و سپیدهٔ تابستان با تکنیکی به نام ادغام یکی شدهاند. جامههای جمعکرده، تصویری از تاریکی شب است، که وقتی سپیده شد مثل این است که از همه جا جمع میشوند. رمبو آنها را مثل جامههای سپیده دیده است. «اندکی از قد بلندش را احساس کردم»، یعنی فقط لحظههایی از سپیده را بیدار بودم؛ بعد دیگر خوابم برد. رمبو تقریباً کودک بود که شعرهایش را سرود. آن کودک که میگوید با سپیده در پای جنگل بر زمین افتادند در واقع خودش است. عباس پژمان
@apjmn
30
1September 22, 2026 846