زیبایی و مخصوصاً ابرها را دوست دارم
آلبر کامو رمان بیگانهاش را از روی یکی از شعرهای شارل بودلر نوشت! اسم شعر هم بیگانه بود. بیگانه در واقع اسم شعر بودلر بود که کامو آن را هم روی رمانش گذاشت. شعر بودلر این است:
_بگو چه کس را بیشتر دوست داری، ای مرد مرموز! پدر، مادر، خواهر، برادر؟ کدام را؟
_ من نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر.
_ دوستانت را؟
_ کلمهای به کار میبری که تا امروز معنیاش را ندانستهام.
_ میهنت را؟
_ اصلاً نمیدانم در کدام اقلیم واقع شده است.
_ زیبایی را؟
_ این را با کمال میل حاضرم دوست بدارم، این الاهه و نامیرا را.
_ طلا را چی؟
_ متنفرم ازش. کلاً نفرت دارم بندهٔ چیزی شوم.
_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که میگذرند، آنها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.
بودلر از مردی میگوید که تمام آن چیزهایی که هر کدامشان از معناهای اصلی زندگی هر کس هستند برای او بیمعنی شدهاند؛ پدر، مادر، خواهر برادر، همچنین میهن. اینکه میگوید نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، منظورش همین است. یعنی اینها برای من آن معنی را ندارند که برای دیگران دارند. اما دو چیز هست که هنوز برایش معنی دارند: زیبایی و وارستگی. در مورد زیبایی میگوید این را حاضر است دوست بدارد. میگوید این نامیراست. یعنی این هیچ وقت برایش نخواهد مرد؛ یا این برایش نمرده است، بیمعنی نشده است. اما وارستگی را از زیبایی هم بالاتر میگذارد. میگوید آن را دوست دارد. و به صورت ابرهایی تصویرش میکند که رها از هر تعلقی دارند از آن بالاها میگذرند.
_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که میگذرند، آنها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.
کل رمان کامو در واقع تصویری از این وارستگی است، که برای شخصیت اصلی رمان که اسمش مورسو است، اتفاق افتاده است. روایتش هم با شرح بیمعنی شدن مرگ مادر برای مورسو آغاز میشود، تا در آخر به مذهب میرسد. در شبی که قرار است در صبحش مورسو اعدام شود، کشیش برای چندمین بار به دیدنش میآید تا بلکه ایمانش را نجات دهد. در ضمن این گفتوگوست که معلوم میشود راوی زیبایی را همچنان میتواند دوست بدارد. و زیبایی در این صحنه در تاری از موهای زن تصویر میشود:
[کشیش] پرسید چرا من او را «آقا» صدا میکنم . چرا «پدر» صدا نمیکنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست. طرفِ آن بقیه است.
دستش را بر شانهام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم. من طرفِ تو هستم. اما تو نمیبینی. چون دلت کور است. برایت دعا میکنم.»
آن وقت، نمیدانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که میگفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد.
عباس پژمان
@apjmn
55August 16, 2026 1.8K 44