گولهگوله اشک میریختم، مگر تمام میشد. ۴ تا پیاز رنده شد. آبشان را گرفتم و با کمی نمک و ادویه روی گوشت چرخ کرده ریختم و خوب ورزشان دادم. قلقلیشان ساختم و توی دو تا سینی کوچک یکی از جنس روی و دیگری استیل چیدمشان. اما همینطور شُلووِل که نمیشود، گذاشتمشان توی فریزر تا کمی دستو پایشان را جمع کنند.
نیم ساعت بعد که رفتم سراغشان دیدم کوفته ریزههای داخل سینیِ روی(روحی)، زیادی خودشان را گرفتهاند و کمی هم یخ زدهاند، اما گوشتهای آن یکی سینی که گویی از دماغ فیل افتاده بودند تنها خود را خنک کرده بودند و کمی هم دست و پایشان را جمع کرده بودند. استیل است دیگر، یک آلیاژ، ناخالصی دارد. همین است که همیشه یک گوشهی کارش میلنگد و گرما با آن رابطه خوبی ندارد. اما روی، روحیست برای خودش. خالص و رسانای گرما. راحت گرمایش را تقدیم هوای داخل یخچال کرده و قلقلیها را یخانده است.
اصلن خیال نکنید، ماجرای آشپزی همینجا تمام شد. برنج را آمدم دم بگذارم، به جای آنکه در قابلمه را داخل دمکنی بگذارم، پارچهی دمکنی را مستقیم روی برنج کشیدم و بعد درِ قابلمه را گذاشتم. بعد از یک ساعتی رفتم سراغ قابلمه. هر چه کردم در قابلمه باز نشد که نشد، قفل شده بود.
تقصیر خودم بود، برای آنکه برنج خوب دم بکشد و بخار آن هیچطوره از قابلمه خارج نشود، دمکنی را مستقیم روی برنج کشیدم. در قابلمه را گذاشتم. بخار آب که راهی به بیرون نداشته در برخورد با در قابلمه گرمایش را از دست داده و به آب تبدیل شده است. همین تغییر حالت بخار به آب، فشار هوای داخل قابلمه را نسبت به فشار هوای بیرون کم کرده بود و در قابلمه را کیپ کرده بود.
فاجعه آنجا بود که با لبهی تیز چاقو زیر در قابلمه انداختم، و هوای بیرون به سرعت خودش را از همان لای درز ریز کشید داخل، تا اختلاف فشار را جبران کند و در قابلمه را با سرعت توی هوا پرتاب کرد.
میبینید فیزیک چگونه در یک ساعت آشپزی خودش را توی صورت من کوبید. کم سر کلاس درس و پای کامپیتور من را درگیر خودش کرده، در خانه و آشپزخانه هم دست از سرم برنمیدارد.
پ.ن: اگر شما هم تجربه درگیری با فیزیک را در آشپزخانه داشتهاید برایم بنویسید.




