داستان احمد و حیدر 2️⃣
در قسمت قبل گفتم که احمد، کولوک (خمرۀ کوچک) شیره را از خانۀ دوستش حیدر دزدید و پس از رد و بدل شدن شبانۀ ظرف شیره بین این دو دوست، زن حیدر، نزدیک خانه به حیدر خبر داد که بزشان دزدیده شده
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
حیدر، کولوک را به دستش همسرش داد و برای پس گرفتن بُز، با شتاب به دنبال احمد رفت. چند کوچه را گشت ولی اثری از احمد نبود؛ ناچارا به خانه برگشت. وقتی وارد خانه شد دید همسرش با آرامش داخل خانه نشسته است.
- چه کار کردی؟ پیداش کردی؟ کو کولوکو؟
- من رفتم دنبال بُزو
- دنبال بزو؟ بزو که تو خونه هس! ایناهاش!
حیدر فهمید که آن زن چادر بهسر کسی نبوده جز کاکا احمد. صبح شده بود؛ حیدر به طرف خانۀ احمد راه افتاد و وقتی وارد شد دید احمد و همسرش دارند شیره را با نان میخورند.
- خب کاکا احمد! کولوکو بردی و داری شیرهها میخوری!
- چه کار کنم؟ دیه (دیگه) هیچی نداشتیم. مال من و تو هم نداره. بفرما بخور کاکاحیدر. مالت میره همراهیش کن!
حیدر نشست و لقمهای نان و شیره خورد و گفت: باید در بشیم بریم یه طرفی دنبال کار. اینجا که رزق و روزی از بین رفته.
احمد پیشنهاد داد برای کار سری به جهرم بزنند. شاید آنجا داخل باغهای مرکبات و خرما، کاری پیدا کنند.
فردا صبح زود، مِلکیها (مِلْکی = گیوه) را ورکشیدند؛ دستمال نانی به کمر بستند و حرکت کردند. از راههای خاکی و خشک و تفتیده رفتند تا به روستاهای باباعرب و دهزیر جهرم رسیدند. از آنجا گذر کردند و تا قبل از ظهر به قطبآباد رسیدند. حدود ساعت 3 بعد از ظهر در جهرم بودند.
هوای جهرم گرم و خفهکننده بود. تصمیم گرفتند برای استراحت به طرف قبرستان بروند و کمی در سایۀ درختان بیاسایند. نرسیده به قبرستان، جمعیتی پدیدار شد که داشتند جنازهای را به طرف قبرستان میبردند. برای حیدر و احمد که ذهن تیزی داشتند سخت نبود که حدس بزنند «شخص مهمی فوت کرده است»؛ از شلوغی جمعیت معلوم بود.
حیدر به احمد نگاهی کرد و گفت: کاکا احمد تو فکری! تو هم به چی (چیزی) که من فکر میکنم؛ فکر میکنی؟
- ها. (بله) بریم ببینیم چه خبره!
کنار جمعیت تشییع کننده حرکت میکردند و گوششان تیز بود که چه کسی مرده و چهکاره است؛ زیاد هم به آدمهای اصلی نزدیک نمیشدند. خلاصۀ اطلاعاتی که به دست آوردند: «شخص مرحوم نامش حاج حسین است؛ آدم معروف و نیکوکاری است؛ از اهالی یکی از روستاهای جهرم است که به جهرم نقل مکان کرده و همین جا زن گرفته است. در بازار، حجرۀ فرشفروشی و عبافروشی دارد. ضمنا یک برادر به نام حسن داشته است که طبق گفتۀ حاج حسین، سالها پیش هنگامی که ساکن سیمکانِ جهرم بودهاند؛ برای کار به طرف کشورهای خلیج فارس رفته است و برنگشته است؛ شاید از بین رفته باشد. زن حاج حسین هم که اهل جهرم است آن برادر را ندیده و نمیشناسد.»
چشم حیدر و احمد خیره شد.
- حسن!
- بله
- خوب فهمیدی! از الآن تو احمد نیسی! حسن هسی.
- بله فهمیدم. کی بریم طرفشون؟
- بذار خاکش کنن؛ وختی رفتن خونه، چند ساعت بعد ما هم میریم.
- نه کاکا حیدر، من تَهنا (تنها) میرم. تو که حاجی حسینی و داخل قبری!
- چکار کنیم؟
- قبر را میکنیم؛ تو میری داخل قبر. منم میرم همه را میارم اینجا! یادت باشه که باید چه بگی!
- کاملا حواسم هس.
نقشه را با هم مرور کردند.
بعد از غروب آفتاب وقتی همه جا ساکت شد؛ قبر را شکافتند. حیدر داخل قبر شد و احمد چندتا چوب روی قبر گذاشت؛ کمی خاک روی آن ریخت و یک راه برای نور و هوا و شنیده شدن صدا باز گذاشت.
- کاکا احمد زود برو که من اینجا اذیت نشم.
ساعتی از شب گذشته، احمد یا همان حسنِ جدید به در خانۀ حاجی حسین آمد. جمعی جلوی در ایستاده بودند و به واردین، خوشآمد میگفتند.
- اینجا خونۀ حسینه؟
- بله بفرمایین. زحمت کشیدین. قدم خیر به خونه ببرین.
- زحمت نیس. وظیفم هس بعد از سالها به خونۀ کاکام سر بزنم.
- شما کی هسی؟
- من حسن هسم، کاکای حسین!
آدمهای جلوی در تعجب کردند. یکی سریع وارد خانه شد و خبر داد که یه نفر اومده دم در، میگه حسن هسم؛ کاکای حاجی حسین.
آدم عاقلی داخل جمع گفت: خدایا حاجی چه نیت پاکی داشت. کاکاش پیدا شده. کمی خودتون کنترل کنین تا نفهمه حاجی فوت کرده.
حسن را با احترام وارد خانه کردند؛ ولی میخواستند امتحانش کنند که راست میگوید یا نه.
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطهها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
خدایا چطوری بهش بگیم که سکته نکنه؟
ادامه دارد...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
9
2
2August 16, 2026 221