#خاطرات_من 8️⃣4️⃣ (کلاس پنجم)
برای دسترسی به 47 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
در کلاس پنجم (سال 1356) اتفاق ناگواری افتاد؛ یک امتحان ریاضی را نمره 9 گرفتم. اولین باری بود که چنین افتضاحی به بار میآوردم. نمیدانم چرا چنین شد. برایم خیلی سخت بود که چنین نمرهای گرفته باشم. حالا چگونه به خانواده خبر بدهم؟ تصمیم گرفتم آن را از همه مخفی نگهدارم؛ اما از آنجا که ماه تا آخر زیر ابر نمیماند و من هم مخفیکاری را به خوبی بلد نبودم بالاخره قضیه لو رفت.
برگۀ امتحان داخل جیب پیراهنم بود و پیراهن را داخل حمام گذاشته بودم. (این هم از بدیهای حمام که بخشی از بدیهایش را قبلا نوشتهام.) آن موقعها یکی از تفریحات لذتبخش بچههای یک خانوادۀ شلوغ این بود که مچ همدیگر را بگیرند. برادر بزرگترم که گویا از نوجوانی و بلکه از کودکی، برای آیندهاش، شغل وکالت را تمرین میکرد؛ آن سند محکومیت را داخل جیب پیراهنم یافت و به موقع، آن را رو کرد. قشقرقی به راه افتاد که بیا و ببین. نه اینکه کتک بخورم؛ بلکه نگاهها از کتک هم بدتر بود. در نگاهها میدیدم و شاید این طور برداشت میکردم که نمره را بر سرم میکوبند. گاهی هم اگر خواهر کوچکترم (همان که با هم برای معرکهگیر، چایی بردیم.) از دستم عصبانی میشد؛ چماق خوبی داشت: «برو 9 بگیر!» (اصلا 9 شکلش هم شبیه چماق است؛ انگار برای کوبیدن بر سر بچهها درست شده.) گویا فقط من حق نداشتم 9 بگیرم!
شاید نمرۀ 9 آن هم در ریاضی، آرزوی بسیاری از دانشآموزان بود اما برای من یک افتضاح کامل بود. یادم میآید کلاس دوم ابتدایی یک بار نمرۀ املایم 17 شد؛ بین راه مدرسه تا خانه گریه میکردم؛ پسر خالهام که همکلاسیام بود؛ مرتب تکرار میکرد: «چقد ناز میکنی! خو 17 هم گریه دَرَه (دارد)؟ کاش من یه دفه 17 میگرفتم.»
به خاطر خرابکاری که کرده بودم از همه خجالت میکشیدم اما به هر ترتیب این موضوع نیز شامل گذر زمان شد و تصمیم گرفتم این اتفاق تکرار نشود. هرچند به قول دوستم (وقتی در دورۀ دانشگاه از نمرۀ 14 ناراحت بودم.): «سختیش دفۀ اوله؛ بعدا پوستت کلفت میشه!»
اما جریان این نمره در مدرسه به شکل دیگری دردسرساز شده بود. آقای خرمی اعلام کرده بود: «همه کسانی که نمره زیر 10 گرفتهاند باید کفپایی بخورند. (فلک بشوند.)» فلک شدن در مدرسه، خیلی عادی بود و کمتر هفتهای بود که کفِ پای چند نفر با ضربات ترکه نوازش داده نشود. برخی دانشآموزان کاملا با این موضوع کنار آمده بودند و همیشه آماده تنبیه بودند. روزهایی که فلک برقرار بود یکی از بچههای همسایه که معمولا پای ثابت هر نوع تنبیه بود؛ تمام راه مدرسه تا خانه را لنگلنگان میآمد و نالۀ جانسوزی میکرد.
هر روز آقای عباسی (مدیر مدرسه) به در کلاس میآمد و میگفت: «آقای خرمی پس کی قراره این عباسی را فلک کنی؟ هرگاه خواستی فلک کنی به ما هم خبر بده بیاییم ببینیم.»
همین باعث شد که از «پای تا به سر، همه سمع و بَصر شدم» تا ببینم کی صدای پای آقای عباسی (که کاملا صدای پایش را میشناختم) به گوش میرسد؛ آن وقت از ترس، رنگ به رویم نمیمانْد. اگر عبور میکرد؛ نفس راحتی میکشیدم و اگر جلوی در کلاس توقف میکرد؛ نفسم بند میآمد. گویا سعدی هم در نظامیۀ بغداد یک بار 9 گرفته بوده و از ترس شیخ شهابالدین سهروردی، سروده است:
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
شاید دردِ فلک شدن قابل تحمل باشد؛ اما خجالت و شرمندگیام در بین بچهها و معلمها را چکار کنم؟ در خیالاتم جلوی بچهها و معلمها، روی نیمکت خوابیده بودم و غلامحسین کریمی روی پاهایم نشسته و مسلم محبی دست و بازویم را گرفته که تکان نخورم و آقا معلم داره با ترکه به کف پاهایم میزند. گاه آرزو داشتم کاش زودتر فلک بشوم و کار تمام شود تا هر روز، انتظار این واقعۀ کشنده باعث آزارم نشود.
البته هیچگاه این اتفاق نیفتاد. بعدها که خودم معلم شدم؛ فهمیدم این برنامهای بین آقای خرمی و آقای عباسی بوده تا حساب کار دستم بیاید و دیگر از این اشتباهات نکنم. در واقع این خودش یک تنبیه بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به همراه لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
8
4
3
2August 25, 2026 184