#شاهنامه_سیاوش 6️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند؛ رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به بهانۀ انتخاب یکی از دختران، به شبستان خود بیاورد. کیکاووس موافقت کرد و سیاوش را با هیربَد به شبتان فرستاد. سیاوش نیرنگ را فهمیده بود. بعد از بیرون آمدن سیاوش از شبستان، کیکاووس به نزد سودابه آمد و در بارۀ سیاوش پرسید.
ادامۀ داستان:
سودابه پاسخ داد: تا ماه و خورشید بوده است؛ کسی همتای شاه دیده نشده است. کیست که در جهان مانند فرزند تو باشد؟ چرا باید بزرگی او در نهانی گفته شود؟
شاه گفت: تا هنگامی که سیاوش به سن مردی برسد؛ نباید چشم بد بر او بیفتد.
سودابه گفت: اگر شوهرم نظر مرا بپذیرد از دختران اندرونی از نسل آرش و پَشین، که همگی در زیر فرمانم هستند؛ دختری را برایش انتخاب کنم تا فرزندانی بزرگ و نامدار بیاورد؛ هر دختری شایستۀ همسری سیاوش نیست.
کیکاووس پاسخ داد: این آرزو و کام من است و سرانجام، نام من به بزرگی باقی خواهد ماند.
سیاوش شباهنگام به نزد شاه رفت و بر پدر و تاج و تختش درود فرستاد. پدر در نهانی، راز را با فرزند در میان نهاد و گفت: از خداوند جهان آرزویی در دل دارم که از تو فرزندی باشد که نام من از تو به یادگار بماند. همچنان که من از تو شادمان هستم؛ تو نیز از دیدار فرزندت شادمان گردی. از ستارهشناسان چنین شنیدهام که از پشت تو شهریاری خواهد بود که در جهان به یادگار خواهد ماند.
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پردهٔ کیپَشین
به خانِ کَیآرش همان نیز هست
ز هر سو بیارای و بپساو دست
سیاوش گفت: هرچه پادشاه بگوید؛ من بنده و فرمانبردارم. هرکسی را او برگزیند؛ شایسته است. اما سودابه نباید این خبر را بشنود؛ چون او این را نمیپذیرد و کارشکنی میکند. مرا نیز با شبستان سودابه کاری نیست.
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بُد ز آب در زیر کاه
گزینِ تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
سیاوش از گفتار پدر شادمان شد و بر پدر آفرین داد؛ اما در دلش از حیله و دستانِ سودابه، در رنج بود. سیاوش میدانست که تمام اینها، مکر و نقشۀ سودابه است.
آن شب نیز گذشت و فردا که آسمانِ روشن از پس کوهِ تیره پدیدار شد؛ سودابه شادمان، تاج زرین بر سر نهاد و همۀ دختران جوان را به نزد خویش فراخواند. آنها را آراست و بر تخت زرین نشاند. آنگاه به هیربَد گفت: برو و به سیاوش بگو قدم رنجه فرماید تا بالای بلندش را تماشا کنیم.
هیربَد، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش وارد شد و سودابه را دید که غرق در آرایش و جواهر، تاج بر سر، بر تخت نشسته و کنیزکان، گرداگردش به خدمت ایستادهاند. سودابه از تخت پایین آمد و دست بر سینه در کنار سیاوش قرار گرفت؛ دست سیاوش را گرفته و دخترکان زیباروی را که چون جواهرات دست نخورده بودند به او نشان داد و گفت: این دخترکان پر از شرم و ناز را ببین؛ با دقت نگاه کن و انتخاب نما؛ هرکدام را پسند آمد برایت آماده میکنم.
سیاوش اندکی چشم بر دختران گشود و دید که همگی چشم بر او دارند. دختران به یکدیگر میگفتند: ماه نیز نمیتواند به این شاهزاده نگاه کند. پس هرکدام از آنها در حالی که از بخت خود، حسرت میخوردند به سوی تخت خویش بازگشتند.
چو ایشان برفتند؛ سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت؟
نگویی مرا تا مراد تو چیست؟
که بر چهر تو فَرِّ چِهرِ پریست
هر آن کس که از دور بیند تو را
شود بیهش و برگزیند تو را
ازین خوب رویان به چشم خِرد
نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش ساکت بود. در دلش گفت: اگر به دردسر هم بیفتم؛ بهتر است که از دشمنانم زن بگیرم. من از بزرگان و پهلوانان شنیدهام که شاه هاماوران (پدر سودابه و پادشاه یمن) با شاه ایران چه کرده و چگونه دمار از روزگار پهلوانان ایران درآورده است. این سودابه نیز دختر اوست و نمیخواهد که از نسل کیکاووس کسی باقی بماند.
تا سیاوش خواست پاسخ دهد؛ سودابه پردۀ حریر از چهره برداشت و خود را به سیاوش نمایاند و .....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
3
2
1September 1, 2026 51