داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣ برای این که مکان قهرمانان داستان… — شِکّرستان پارسی — TG.ME

داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣ برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا می‌آورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی می‌کردند به نام‌های احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از ریز جزئیات زندگی یکدیگر با خبر بودند و هرکدام هر تصمیمی می‌گرفت؛ دیگری می‌توانست ما فی الضمیر (ذهن) او را بخواند. صمیمیت این قدر زیاد بود که به همدیگر «کاکا» (برادر) می‌گفتند. کاکا احمد و کاکا حیدر. تقریبا از دار دنیا هیچ نداشتند. در موقعی که کار کشت و زراعت بود با هم در مزارع برای مردم، کارگری می‌کردند و گاهی هم اگر از دستشان برمی‌آمد؛ به قول بندۀ خدایی «مال مؤمن مسلمونی را می‌دزدیدند» و به قول سعدی: «به تفاریق می‌خوردند.» گاهی حتی از همدیگر دزدی می‌کردند ولی این کار باعث نمی‌شد که از هم دلگیر شوند؛ چون مالشان هم شریکی محسوب می‌شد. آن سال چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که: نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ خشکسالی بود و کار در مزارع کساد. خانواده‌ها در سختی و تنگدستی بودند. یک روز عصر هوا خنک، کاکا احمد به طرف خانۀ کاکا حیدر راه افتاد تا با هم فکری برای گذران زندگی بکنند. در زد؛ همسر حیدر گفت: «کاکا احمد بفرما تو!» احمد وارد شد و جلوی در خانه ایستاد. - کاکا حیدر هَسِش؟ - نه رفته بیرون تا شُوم (شب) میا. - هرگاه کاکام اومد بگو کاکا احمد گفت: بیا در بشیم بریم یه طرفی یه چارک جو فَعْلگی کنیم. و خداحافظی کرد و رفت. شب که حیدر به خانه برگشت. همسرش گفت: کاکا احمد اومد گفت بیا بریم دنبال کار. حیدر فورا با نگرانی پرسید: کاکا احمد دقیقا کجا وایسید؟ به کدوم طرف نیا (نگاه) کرد؟ - جلو در وایسید؛ دَسِّش به دَرو تکیه داد؛ از شرم فقط به سقف نیا می‌کرد! حیدر دقیقا آنجا که همسرش گفته بود ایستاد و به سقف نگاه کرد؛ کُولوک شیره به سقف آویزان بود. (کولوک = خمرۀ کوچک برای نگهداری روغن و شیره و امثال آن) با وحشت گفت: ای وای! ما از مال دنیا فقط همی کُولوک شیرۀ انگورو دَریم (داریم)؛ کاکا احمد اِمشو میا کولوکو می‌بره. - حالا چکار کنیم؟ حیدر کمی فکر کرد و گفت: خاک کف اتاق، کنار می‌زنیم؛ کولوکو می‌ذاریم داخلش؛ فرشو پهن می‌کنیم رو خاک و خودمون روش می‌خوابیم. عملیات مخفی سازی کولوک انجام شد و با خیال راحت خوابیدند. نصف شب احمد یواشکی وارد شد. به سقف نگاه کرد؛ کولوک سر جایش نبود. سریع این طرف و آن طرف را نگاه کرد؛ با خودش گفت: - ای نون بریدۀ کاکا حیدر! ترسیدی بیام کولوکو ببرم! برداشتی؟ ها حتما گذاشتی زیر فرش، روش خوابیدی! چه خُرخُری هم می‌کنی! آهسته آمد؛ کنارشان خوابید؛ غلت کوچکی زد و یواش گفت: هوا گرم شده کمی برو او طرف‌تر. زن کمی غلتید؛ حیدر هم که کمی خوابش سنگین‌ بود به طرف دیگر غلتید. احمد فرش را کنار زد و خاک‌ها را به هم ریخت؛ کولوک را برداشت و یواشکی از خانه خارج شد. همسر حیدر بیدار شد؛ دید که فرش به گوشه‌ای افتاده است. - حیدر پاشو! حیدر کولوکو کولوکو! جا تره و کولوکو نیس. - زود فانوسو روشن کن برم دمبالش؛ اون سَود (سود بر وزن گود = کوزه) خالی هم به من بده. چادرتم بده! - سود و چادر برای چه؟ - خودُم می‌دونم. زود باش! حیدر کوزه و فانوس و چادر در دست، حرکت کرد. خودش را از راه میان‌بر سریعا به آب‌انبار روستا رساند. در تاریکی، شبح احمد، هِن هن کنان، کولوک شیره در دست، پدیدار شد. حیدر چادر را به سر کرد؛ صدایش را به صدای زنانه تغییر داد: - کاکا هرکه هسی کمکم کن! من حامله هسم؛ نمی‌تونم از پله‌های اَو ‌انبار بالا و پایین کنم. خدا پدرت بیامرزه؛ ای سَودو برام اَو (آب) کن. کُولوکِت هم بذار اینجا من حواسم هس. احمد که جوانمرد بود؛ کوزه را گرفت و وارد آب‌انبار شد؛ اما وقتی بالا آمد .... فقط چادر آنجا بود. حیدر از بس عجله داشت چادر را جا گذاشته بود. - خدا ریشَت (ریشه‌ات) کاکا حیدر. کولوکو بردی؟ نمی‌ذارم بخوری. چادر را برداشت و به سرعت از راه نزدیک‌تر به طرف خانۀ حیدر راه افتاد. حیدر در گرگ و میش هوا، در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه می‌کرد از دور نمایان شد. احمد چادر را به سر انداخت و با شتاب جلو دوید: - وای وای بُزمون بردن! - کی بزو برد؟ حتما کار کاکا احمده! حیدر کولوک را به دست همسرش داد و با شتاب به دنبال احمد رفت.... ادامه دارد 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

July 2, 2026 349 3